گفتگوی فیلم کامنت با جف نیکولز، کارگردان «Midnight Special/ ویژه نیمه‌شب»

آيا نسخه 75 ميليون دلاري فيلم هم مي‌توانست وجود داشته باشد تا بجاي نسخه 20 ميليون دلاري كنوني به نمايش درآيد؟
به نظرم حركت هوشمندانه‌اي بود كه فيلمي 20 ميليون دلاري را از آن‌ها گرفتم. فكر كردم شايد معامله آسان‌تري باشد. واقعا دوست داشتم چيزي شبيه به اولين «ترميناتور» بسازم. نه از لحاظ زيبايي‌شناسي يا ژانر و اين‌ها. حالا با وجود فرنچايز‌ها مردم  درون دنباله‌ها و مقدمه‌ها غوطه‌ور شده‌اند. با خودم گفتم خب اين شايد راهي ارزان براي روشن‌نگه‌داشتن اين موتور باشد. جوابي كه گرفتم در عوض اين بود: "ما اين كار را نمي‌كنيم. ما فيلم‌هاي 100 ميليون دلاري مي‌سازيم تا 400 ميليون دلار بدست آوريم " اما بعدتر نظرشان عوض شد.
7فاز: 
چطور فيلم را بدون لو دادن چيزي از داستان آن توصيف مي‌کنيد؟
با چيزي شروع مي‌کنم که پوستر فيلم از آن شروع مي‌شود، که دعوت ژانر از مخاطبان است. يک فيلم تعقيب و گريز علمي تخيلي. پس پاپ کورن‌تان را برداريد و به تماشاي يک فيلم تعقيب و گريز علمي تخيلي بنشينيد. آن را به عنوان داستاني درباره يک پدر و پسر در حال فرار توصيف مي‌کنم. و اگر بخواهم عميق‌تر پيش بروم بايد بگويم که اين رابطه واقعا چطور مثل  مديتيشن است.
 
شما از تاثير «استارمن» و «برخورد نزديک از نوع سوم» بر کارتان گفتيد. کمي از «قطار سريع‌السير شوگرلند» هم در فيلم‌تان وجود دارد. عنوان فيلم خودش يک سرنخ است، مگر نه؟
بله، البته. و در يک مرحله احساس مي‌کنيد که بايد معناي چيزي که مردم در آن هستند را به آن‌ها بفهمانيد. من فکر مي‌کنم ژانر دست کوتاهي است که تماشاگران را به سالن‌هاي نمايش دعوت مي‌کند.
 
کار در چارچوب قوانين سيستم استوديويي چطور بود؟
در صحنه فيلمبرداري من با همان عواملي سروکار داشتم که پيش از اين با آن‌ها همکاري کرده بودم. اما مي‌دانيد احساس امنيت داشتم. پروسه کار شباهت زيادي به فيلم‌هاي ديگرم داشت. اينطور نبود که فيلمنامه در دست استوديو وارد پروسه جرح و تعديل شود. من با پکيج لازم پيش آن‌ها رفتم، چيزي که مايکل شانون آن را جمع و جور کرد، و گفتم اين کاري است که مي‌خواهم انجام دهم.  اين‌ها آدم‌هاي باهوشي هستند. مي‌دانند چه مي‌خرند، بخصوص زماني که حرف از مقدار بودجه باشد.
 
آيا نسخه 75 ميليون دلاري فيلم هم مي‌توانست وجود داشته باشد تا بجاي نسخه 20 ميليون دلاري کنوني به نمايش درآيد؟
به نظرم حرکت هوشمندانه‌اي بود که فيلمي 20 ميليون دلاري را از آن‌ها گرفتم. فکر کردم شايد معامله آسان‌تري باشد. واقعا دوست داشتم چيزي شبيه به اولين «ترميناتور» بسازم. نه از لحاظ زيبايي‌شناسي يا ژانر و اين‌ها. حالا با وجود فرنچايز‌ها مردم  درون دنباله‌ها و مقدمه‌ها غوطه‌ور شده‌اند. با خودم گفتم خب اين شايد راهي ارزان براي روشن‌نگه‌داشتن اين موتور باشد. جوابي که گرفتم در عوض اين بود: "ما اين کار را نمي‌کنيم. ما فيلم‌هاي 100 ميليون دلاري مي‌سازيم تا 400 ميليون دلار بدست آوريم " اما بعدتر نظرشان عوض شد.
 
تدوين نهايي فيلم هم بر عهده خودتان بود.
تدوين نهايي فيلم چيزي بود که به شکلي عجيب در جمع آن را مطرح کردم. فقط مي‌خواستم هواداران‌ام را از فيلم‌هاي قبلي و اين يکي خاطرجمع کرده باشم. مي‌خواستم اگر مردم از آن خوششان نيامد من را مقصر بدانند. اما در واقعيت، در استوديو، تدوين نهايي به نوعي گزينه هسته‌‍اي است. واقعا چيزي نيست که بخواهيد از آن استفاده کنيد. آن کساني که براي ساخته شدن فيلم شما و اکران آن پول مي‌پردازند کساني هستند که مي‌خواهيد فيلم‌تان را دوست داشته باشند و حس کنند بخشي از آن هستند. اينطور نيست که فقط يک بانک باشند تا براي ساخته شدن فيلم‌تان به شما وام بدهند.
 
شما عامدانه تماشاگر را به سختي مي‌اندازيد. چيز زيادي از گذشته نمي‌گوييد و توضيح روشني از حال نداريد. ممکن است همه متوجه چيزي که در جريان است نشوند.
چيزهاي بخصوصي وجود داشتند که حين نوشتن فيلمنامه خودم را مقيد به انجام آن‌ها کردم. در رابطه با بروز واقعيت‌ها همه چيز نحيف و کم‌حجم بود و اين ويژگي‌هاي بنيادي فيلمنامه را مي‌ساخت. من اين را مي‌گويم اما مطمئن نيستم مردم گوش بدهند. چيزهايي بطور قطع از نکات منفي هستند، مي‌دانيد؟ اينکه بخواهيد به چيزي که به مردم مي‌دهيد فکر کنيد. مي‌دانيد شايد تماشاگر از چيزي سردرنياورد و دست آخر رهايش کند اما من به عنوان کارگردان بايد عواقب آن را بپذيرم. اما خوشبختانه در اين شيوه داستان‌گويي چيزهاي ديگري هم وجود دارند که تماشاگر آن‌ها را به عنوان نتيجه قبول کند. به اين ترتيب شايد او به تجربه عميق‌تري دست پيدا کند. من نويسنده عملگرايي هستم و چيزها را از قصد گيج‌گننده باقي نمي‌گذارم. درواقع اين کاملا مخالف چيزي است که مي‌خواهم.
به عنوان مثال در آغاز «ويژه نيمه‌شب»، زماني که پسري به نام آلتون متولد مي‌شود، والدين‌اش سوالات زيادي دارند، مگر نه؟ آن‌ها چيزهايي را کندوکاو مي‌کنند و مي‌خواهند مراقب همه چيز باشند. اما حالا هشت سال گذشته و آن‌ها با آلتون زندگي مي‌کنند و در اين مقطع از زندگي‌اش او را درک مي‌کنند. بنابراين همان سوالات مردم معمولي را نمي‌پرسند. در اين ميان شما به عنوان يک نويسنده ترغيب مي‌شويد تا کمي از داستان گذشته او را به زمان حال بياوريد و براي اين کار بايد رفتار کاراکتر را اصلاح و متناسب با آن تغيير دهيد.
 
اما شما با تيمي متمرکز فيلم را آزمايش کرديد و تصميم گرفتيد برخي از متريال‌ خود را دوباره فيلمبرداري کنيد.
معمولا زماني که تدوين کارگرداني‌ تمام شده باشد کار من هم با فيلم تمام شده. اما در اين مورد آن‌ها فيلم را چندباري آزمايش کردند. بعد از آن اتفاق هولناکي افتاد و نه تنها چند برگه پيشنهاد بدست من رسيد که خروارها برگه از سوي اعضاي تيم تماشاگر برايم فرستاده شد. صرف اينکه مردم بگويند چه مي‌خواهند به اين معنا نيست که به آن نياز دارند. بايد بفهميد چرا آن چيز را مي‌خواهند. در اين نقطه فکر مي‌کنم سخت‌ترين کار اين باشد که به ويژگي‌هاي بنيادي فيلمنامه خود پابند بمانيد و مدام به آن رفت و آمد داشته باشيد. مثلا آن صحنه خاص به همراه کريستن دانست چيزي بود که در آخرين مرحله فيلمبرداري شد. البته شما بايد فيلم را تماشا کنيد که متوجه آن شويد، اما شکلي که او از فيلمنامه ناپديد مي‌شد و من مشکلي با آن نداشتم، براي مردم يک مانع بر سر تجربه آخرين دقايق فيلم بود. آن‌ها مي‌پرسيدند: "پس چه شد؟ کجا رفت؟" و من با خودم فکر کردم شايد بتوانم صحنه‌اي کوچک را به آن اضافه کنم و به اين ترتيب در فيلمنامه‌ام دست نبردم و فقط فرود آن را آسان‌تر کردم.
صحنه ديگري با آدام درايور و پسرک وجود داشت که کمي ديالوگ به آن اضافه کردم. چيز تازه‌اي نبود اما ماجراي بامزه‌اي داشت. من مشغول کار با تهيه‌کننده برادران وارنر بودم و او را صدا زدم که به شکل تازه اين صحنه نگاهي بيندازد. او هم با خوشحالي گقت: "اوه خدا رو شکر! عاليه!" و بعد صفحه را برگرداند و گفت: "جف، اينکه همش 5 خطه. منتظر يه مونولوگ يا چند پاراگراف بودم." من هم گفتم: "اوه، نه، نه. اينطوري دوستش دارم." به لطف اين تهيه‌کننده اجازه دادند آن را فيلمبرداري کنم. مي‌دانيد شما واقعا نمي‌خواهيد سرتان را مثل کبک توي برف کنيد و به هيچ کس گوش ندهيد. فقط کافيست با به ياد داشتن قصد و غرض اوريجينال خود به آن‌ها گوش دهيد.
 
چيزي که در فيلم‌هاي شما تحسين مي‌کنم اين است که انگار درست مقابل تماشاگر درحال اتفاق افتادن هستند، نه در يک فضاي آبستره.
سعي کردم واقعا درباره رفتارهايي که در هر صحنه مي‌بينيم عملگرايانه و صادقانه رفتار کنم. اگر بازيگر بتواند رفتار طبيعي نقش خود را در يک سکانس دنبال کند پس تماشاگر هم بايد بتواند. چراکه هيچ کاراکتري کاري نمي‌کند که به خود واقعي‌اش خيانت کند، بنابراين شما واقعا حس مي‌کنيد در حال تعقيب کردن يک لحظه در پي لحظه ديگر هستيد. نقاط به هم وصل مي‌شوند. و دست غيبي وجود ندارد که مهره‌هاي بازي را جابه‌جا کند. حرف من معني مي‌دهد؟
 
براي من مهم نيست. پس از آن صحنه پمپ بنزين، مي‌توانستيد هرکاري که مي‌خواستيد کنيد.
به نوعي تقريبا همين کار را کردم.
ويسنا فولادي
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز