7 صحنه برگزیده فیلم‌های ابراهیم حاتمی‌کیا

خسرو دهقان، منتقد قديمي، روزگاري گفته بود به نظرش مسعود كيميايي و ابراهيم حاتمي‌كيا «ايراني»ترين فيلمسازاني هستند كه مي‌شناسد. منظور رسيدن به پسند و خلق و خو و روحيه‌اي است كه به چنين تاثير فراگيري در ميان مخاطبان منجر شده و به فرهنگ عمومي مردم راه پيدا كرده است. بازسازي حس و حال و بروز بي‌پرده عواطف شرقي/ ايراني. ‌فيلم‌هاي حاتمي‌كيا را به خاطر آوريد. بهترين لحظات و سكانس‌هايي كه در گنجينه خاطرات سينمايي‌مان ثبت شده‌اند؛ لحظات برون ريزي احساسي آدم‌ها. لحظاتي كه خالق فيلم‌ها، ژست خودآگاه اخموي خويشتن‌دارش را كنار مي‌گذارد و به ناخودآگاه احساساتي و زودرنجش مجال بروز مي‌دهد. سعيد (علي دهكردي) در «از كرخه تا راين» كه تازه فهميده مرگ در دو قدمي‌اش است كنار رود راين بر سر خدا فرياد مي‌زند كه «چرا اينجا؟». يا در «بوي پيراهن يوسف» پيرمرد (علي نصيريان) بالا سر قبر يوسف‌اش نشسته و درد و دل مي‌كند و فغان برمي‌آورد كه «وقتش شده يه دونه قايم بخوابونم زير گوش‌ات». يا نطق تكان دهنده مرد بدبخت جنوبي وقتي كه براي اولين بار كنترل هواپيماي دزديده شده را به دست مي‌گيرد در «ارتفاع پست»؛ «اين قصه يه مرد بدبخته كه مي‌خواد با زن و بچه‌اش كوچ كنه. اونم يه كوچ اجباري.» و بهترينش لحظه وداع اوليه و ناقص حاج كاظم (پرويز پرستويي) و عباس (حبيب رضايي) در «آژانس شيشه‌اي». نقطه اوجي دست نيافتي در روحيه «ملودرام ايراني». احساساتي و اشك‌درآر.
7فاز:
مهاجر - 1368
کاوه اسماعيلي: هويت، ديده‌بان و مهاجر از هر زاويه‌اي سرمشقهايي براي کارنامه فيلمسازي حاتمي‌کيا محسوب مي‌شوند و در مقايسه با فيلمهاي دهه هفتاد به بعدش آماتوري هستند . موضع‌گيريهاي شفاف و فيلمهاي اخير او، آنچنان لحن گزنده و راديکالي گرفته که ايستادن پشت آنها را دشوار کرده وعده‌اي شايد از سر منفعت‌طلبي او را به انحراف و سطحي‌گرايي متهم ميکنند و حسرت فيلمهاي اوليه‌اش را مي‌خورند. خود او درباره مهاجر ميگويد : "براي فيلم «مهاجر» واکنشم اين بود که نيروهايي که در جزيره‌ها مي‌جنگيدند را عده‌اي رها کرده‌اند و به کارهاي ديگر پرداخته‌اند و مهاجر در سال 68 و فضايي که بر اثر رحلت امام ايجاد شده بود، به وجود آمد. اين فيلم واکنش من به وضع موجود است که بايد به گذشته و داشته‌هايمان برگرديم" داستان حاتمي‌کيا هميشه همين بوده ولي نيشي که در آن زده ميشود آنقدر لايت و سبک و در لفافه است که احساس نميشود و زخمي نميزند. جنس نوشتن براي فيلمي مثل مهاجر هم احتمالا نيازمند انشاهاي شاعرانه‌اي از نوع يادداشتهايي ست که آويني براي فيلمهاي حاتمي‌کيا مي‌نوشت. اگرچه مهاجر ساختاري حساب شده‌ و حرفه‌اي‌تر از ديده‌بان دارد و درونمايه و تم رفاقت، بين دو شخصيت اصلي، جذاب و سرپاست. دوتايي مردانه‌اي که شبيهش را در باقي فيلمهاي حاتمي‌کيا تنها در آژانس شيشه‌اي ديده‌ايم. دو رزمنده‌اي که فاصله بين آنها را پهبادي به نام مهاجر پر مي‌کند که آنها مسئوليت کنترل آن را بر عهده دارند. سکانسي که اسد(ابراهيم اصغرزاده) به اميد يافتن رفيقش که در منطقه دشمن ناپديد شده ، مهاجر را به پرواز درمي‌آورد و محمود (عليرضا خاتمي) و گروهش آن را به اختيار خود درمي‌آورند از سکانسهاي جذاب فيلم است. گويي تمام جبهه و ماموريت شناسايي و سرکوب دشمن در سايه رابطه بين آنها قرار مي‌گيرد. رفقا از هم دورند و فرصتي براي دلدادگي شعاري مرسوم فيلمهاي جنگي آن دوران نيست. تا پايان فيلم همديگر را نخواهند ديد. تنها مهاجر است که در آسمان پرواز ميکند و احساسي که بين آنها در تپش است.
 
از کرخه تا راين – 1371
احسان سالم: از کنار کرخه و خاک و خون و آتش گذشته و رسيده اينجا کنار راين که بينايي‌‌اش را برگرداند اما چشمش روشن شده به سرطاني که ممکن است هر دم از پا بيندازدش. سعيد اينجا در آلمان حسابي تنگش آمده و بعد از فهميدن خبر بيماري از خانه‌ي خواهر زده بيرون تا شايد جايي، پناهي براي دردش پيدا کند. نه فقط به نسبت آن روزهاي سينماي ايران، که حتا همين حالا هم نشان دادن رزمنده‌هايي که از ارزش‌هاي جنگ بريده‌ باشند تابو محسوب شود و حاتمي‌کيا به واسطه‌‌ي اختياراتي که داشته و دارد توانست در اين مسير قدم بگذارد. حالا در اين سکانس، سعيد شخصيت اصلي و پايبند اصول فيلم را هم مي‌بينيم که آمده لبِ رود راين و فرياد عصيان سر مي‌دهد که چرا من؟ چرا اينجا؟ همان موقع مرد عرق‌خوري هم در کنارش قرار مي‌گيرد و او هم در عوالم خودش سير مي‌کند. انگار تمام آن دلخوري‌هايي که سعيد از رفيق همرزمِ از راه برگشته‌اش داشته و همه‌ي غم دوري‌اش از خانه اينجا سرريز کرده. از کرخه تا راين و بخصوص اين سکانس نشاني بود از رسم نسبت جايگاه آن رزمنده‌ها با بقيه‌ي عالم و روزگار بعد از جنگِ ابراهيم حاتمي‌کيا و حکايتِ شکايتِ ني از جدايي‌ها و همچنين اينکه اين جماعت ور ديگري هم دارند و قرار به رستگاري همه هم نيست.
 
بوي پيراهن يوسف – 1374
احسان ميرحسيني: وقتي صحبت از انتخاب صحنه‌اي منتخب از بوي پيراهن يوسف باشد، اولين چيزي که به ذهن مي‌آيد دستان لرزان دايي غفور (علي نصيريان) است و آن حرکت تلوتلوخورانِ اسلوموشن به سمت يوسف گمگشته در سکانس پاياني بازگشت اسرا. جايي که در آن احساسات گراييِ مختص حاتمي کيا به اوج خود مي‌رسد و به سياق صحنه‌هاي پايانيِ ملودرام پساجنگ پيشين فيلمساز، از کرخه تا راين، بي بروبرگرد احساسات تماشاگرش را به غليان در مي‌آورد. اما از اين صحنه‌ي معروف و بارها صحبت شده که بگذريم، به ديگر صحنه‌ي تاثيرگذار فيلم مي‌رسيم. جايي در همان نيم ساعت نخست فيلم و صحنه‌اي که دو زن فيلم، شيرين (نيکي کريمي) و نسرين (شيرين بينا) به تماشاي فيلم‌هاي ويدئوييِ باقي مانده از يوسف مي‌نشينند. موسيقيِ جانسوزِ هميشه حاضرِ مجيد انتظامي روي تصوير قرار مي‌گيرد و تصاوير ويدئويي از رزمندگان غواص در حين آماده سازي براي عمليات، با چند نما از شيرين و نزديک شدن تدريجي به او که محو تماشاي تصاوير شده ميان برش مي‌شود. تصاويري به ظاهر ساده، اما حامل احساسي ژرف و به شدت تاثيرگذار در انتقال حس غربت رزمندگان پيش از عملياتي در دل دشمن. با يک شاه پلان؛ پلاني که رزمندگان غواص دست در دست هم و رو به عقب به دل دريا مي‌زنند که اغراق نيست آن را به عنوان يکي از تاثيرگذارترين تک پلان‌هاي سينماي جنگ ايران و عراق بدانيم. ديدن تصاويري از عزيزِ غايب و انتقال حس فقدان آن که درونمايه اصلي فيلم را شکل مي‌دهد و مواد لازم را براي ملودرام فيلمساز مهيا مي‌کند. خودِ جنگ و مواجهه‌ي بازماندگان با آن براي حاتمي کياي احساسي، بيشتر از آنکه تراژيک باشد ملودراماتيک است. نکته‌اي که به تبعش او اين نکته را خيلي خوب فهميده که بهترين فيلم‌هاي پساجنگ تاريخ سينما، از داستان توکيوي ياسوجيرو ازو و بهترين سال‌هاي زندگي ما ويليام وايلر گرفته تا متولد چهارم ژوئيه اوليور استون و زندگي و ديگر هيچ برتران تاورنيه و ...، بر بستر ملودرام است که ماندگاري خود را تثبيت کرده‌اند. بوي پيراهن يوسف نمونه‌ي مناسبِ کاملا ايراني‌ در پيروي از اين فرمول جهان شمول به شمار مي‌آيد؛ گواه آن هم صحنه‌هايي که در بالا توصيفي کوتاه ازشان رفت.
 
آژانس شيشه‌اي – 1376
پويان عسگري: خسرو دهقان، منتقد قديمي، روزگاري گفته بود به نظرش مسعود کيميايي و ابراهيم حاتمي‌کيا «ايراني»ترين فيلمسازاني هستند که مي‌شناسد. منظور رسيدن به پسند و خلق و خو و روحيه‌اي است که به چنين تاثير فراگيري در ميان مخاطبان منجر شده و به فرهنگ عمومي مردم راه پيدا کرده است. بازسازي حس و حال و بروز بي‌پرده عواطف شرقي/ ايراني. ‌فيلم‌هاي حاتمي‌کيا را به خاطر آوريد. بهترين لحظات و سکانس‌هايي که در گنجينه خاطرات سينمايي‌مان ثبت شده‌اند؛ لحظات برون ريزي احساسي آدم‌ها. لحظاتي که خالق فيلم‌ها، ژست خودآگاه اخموي خويشتن‌دارش را کنار مي‌گذارد و به ناخودآگاه احساساتي و زودرنجش مجال بروز مي‌دهد. سعيد (علي دهکردي) در «از کرخه تا راين» که تازه فهميده مرگ در دو قدمي‌اش است کنار رود راين بر سر خدا فرياد مي‌زند که «چرا اينجا؟». يا در «بوي پيراهن يوسف» پيرمرد (علي نصيريان) بالا سر قبر يوسف‌اش نشسته و درد و دل مي‌کند و فغان برمي‌آورد که «وقتش شده يه دونه قايم بخوابونم زير گوش‌ات». يا نطق تکان دهنده مرد بدبخت جنوبي وقتي که براي اولين بار کنترل هواپيماي دزديده شده را به دست مي‌گيرد در «ارتفاع پست»؛ «اين قصه يه مرد بدبخته که مي‌خواد با زن و بچه‌اش کوچ کنه. اونم يه کوچ اجباري.» و بهترينش لحظه وداع اوليه و ناقص حاج کاظم (پرويز پرستويي) و عباس (حبيب رضايي) در «آژانس شيشه‌اي». نقطه اوجي دست نيافتي در روحيه «ملودرام ايراني». احساساتي و اشک‌درآر. جايي که دو مرد روبه‌روي هم ايستاده‌اند و عباس در لحظه ترديد مرادش تصميم گرفته براي راحت کردن کار حاج کاظم، آژانس را ترک کند. موسيقي مجيد انتظامي اوج مي‌گيرد و عباس شروع مي‌کند: «حاجي فک نکني مي‌رم انگليس‌ها، نه. يا فک مي‌کني ميرم سر زمين‌مان؟» حاج کاظم مي‌گويد «نه» و بعد عباس ادامه مي‌دهد «ما پيش نرگس هم نمي‌رم. ما مي‌رم فقط بخاطر شما...ما که سفري شدم...ايشالا اين‌دفعه از قافله جا نمونم» و بعد دو مرد هم را در آغوش مي‌کشند و حاجي بالاپوش عباس را بر تنش مي‌نشاند و سرش را مي‌بوسد. مردم که از تماشاي چنين منظره‌اي گل از گل‌شان شکفته و آزادي را در يک قدمي حس مي‌کنند خوشحال کف مي‌زنند و عباس که گويي به شعور و شرف و حرمت رفاقتش با حاجي توهين شده، برمي‌گردد و بر سرشان فرياد مي‌زند «تمومش کنين» و بعد چون نمي‌تواند حاجي را تنها بگذارد در آژانس مي‌ماند و در جواب اصرارهاي احمد کوهي (قاسم زارع) که ازش مي‌خواهد آنجا را ترک کند، مي‌گويد «اين دم آخري ذليلم نکن». اين يک رفاقت مردانه ماندگار در تاريخ سينماي ايران است. هم‌ارز سيد و قدرت در «گوزن‌ها». احمد و رضاي «دندان مار» يا در ساحتي ديگر ابي و آقا حسيني در شاهکار فريدون گله «کندو».
 
موج مرده – 1379
کاوه اسماعيلي: سردار مرتضي راشد فرمانده پايگاه ساحلي، فيلم دن کيشوت پسرش را تماشا مي‌کند که به او تقديم شده است. و همزمان همچون مراسمي آييني لباس فرماندهي خويش را بر تن مي‌کند. فيلم او را در حال تمرين رزم با دشمن و چرخيدن به دور خود نشان مي‌دهد. نمايش رفتار مضحک دن‌کيشوتي در مقابل دشمني فرضي. دشمني که ساعاتي پيش همسرش و معشوقه پسرش را نجات داده و به آنها برگردانده است. در زمانه صلح. زمانه‌اي که هيچ منطقي، آشوب او را توجيه نمي‌کند و برنمي‌تابد. زمانه‌اي که فرماندهان يقه سفيد او را به اجراي شو متهم ميکنند و پسرش فاصله‌اي نجومي با اوگرفته و همسرش او را مقصر اين گسست مي‌داند. اينجا حتي دوگانه هميشگي حاتمي‌کيا (همان انقلابي‌گري و سازشکاري يا آرمانگرايي و مصلحتگرايي) هم درمقابل چشمان تماشاگر کمرنگ ميشود. و سردار راشد حتي از همراهي آنها نيز محروم است. در تدويني موازي همراهان راشد در پايگاه به سردستگي تنها ياورش (با بازي شهيد محمد ناظري . کنايه‌آميز است که او که همين چند روز پيش از دنيا رفت فرماندگي دستگيري سربازان آمريکايي در خليج فارس را به عهده داشت) آماده حمله به ناو وينسنس ميشوند. عمليات سري لو مي‌رود و سردار راشد به قايق مي‌زند و در پهنه عظيم دريا تک‌افتاده‌تر از هميشه به سمت غول آهني وينسنس مي‌رود. ناوي که از چشم پسرش مثل يک آسيابان براي دن‌کيشوت خسته است و براي اسطوره، خاطره کابوسي ست که آرامش را از او ربوده. آخرين تصوير فيلم از زاويه دوربين ساکنين وينسنس است. قايق تندرويي که موجي به خليج داده. موجي که خواهد مرد.
 
چ – 1392
مديسا مهراب‌پور: آتش نيروهاي مخالف چند دقيقه‌اي است خاموشي گرفته. عقب نشيني کرده‌اند و پاوه سقوط نکرده. در ميان همه خنده‌ها و آغوش‌هاي پيروزي، چمران اما تنهاست. انگار که از خاک پاوه کنده شده باشد، فکرش کيلومترها آنطرف تر سير مي‌کند: کنار همسر و جگرگوشه‌هايش و در پس آخرين نگاه‌ها و خنده‌هاي پيش از وداع. اين يکي از احساسي‌ترين سکانس‌هاي کارنامه فيلمسازي حاتمي‌کياست. چمران همسو با مردان سرسخت و وظيفه‌شناس آثار حاتمي‌کيا بر سر دوراهي عشق و وظيفه ايستاده و دارد با خودش کلنجار مي‌رود. او تصميمش را گرفته، قرار است تا آخرين نفس براي عقيده‌اش مبارزه کند و خوب مي‌داند مردان اسلحه و عقيده، تنها هستند و احتمالا روزي در خاکريزي تنها و در آغوش خاک که حق و وظيفه شان است، آرام خواهند گرفت. فرمانده، درميان رنگ و لعاب‌هاي گيرا و قطع شانزده ميليمتري تصوير، عزيزترين‌هايش را در آغوش مي‌گيرد. تصميمش را گرفته، هواپيمايشان که از زمين بلند شود او مي‌ماند و اسلحه و سرنوشتي ناشناخته و خوب مي‌داند که بايد شبيه به همه مردان سرسخت وظيفه شناس خاطره ها و عزيزترين‌ها را در گذشته جا بگذارد. فرمانده نگاتيوها را پاره پاره مي‌کند. اما نمي‌داند سي و اندي سال هم که بگذرد و جاده خاکي و جنگ‌زده‌اي که آن روزها تنها مي‌پيمودش به سمت ميدان نبرد پاوه هم سرسبز و آزاد شود، باز اين خاطره‌ها هستند که مي‌مانند و آخرين نگاه‌ها و خنده هاي پيش از وداع.
 
باديگارد - 1394
مديسا مهراب‌پور:
 صحنه پاياني "باديگارد" نه تنها يکي از بهترين سکانس‌هاي فيلمهاي حاتمي‌کيا که از تاثيرگذارترين پايان‌بندي‌ها و تراژيک‌ترين مرگ قهرمانان جهان فيلمساز است. حضور ابراهيم حاتمي کيا کارگردان در اين سکانس خاضعانه و بي‌ادعاست و سعي مي‌کند با استفاده از نماهاي معمول و تقطيع کلاسيک، تا آنجا که مي‌شود خود را از چشم مخاطب پنهان کند و در عين حال با تاکيدهاي به جايي مانند استفاده از اسلوموشن و حاشيه‌هاي صوتي بار ملودراماتيک سکانس را تقويت مي‌کند. مرگ حاج حيدر ذبيحي عاشقانه‌ترين و غمناک‌ترين شهادتي است که حاتمي‌کيا تا به امروز براي قهرمانش تصوير کرده است. در جبهه حق و براي جواني که آنقدرها هم شبيه به او فکر نمي‌کند جلوي گلوله مي‌ايستد، همه ترديدهايش را مي‌کشد و رستگار مي‌شود. حالا مي‌تواند راحت بخوابد. در اين ميان اما آس سکانس راضيه است. از معدود زنان کنش‌گر آثار فيلمساز و عاشق‌ترينشان. استفاده خلاقانه حاتمي‌کيا از چادري که راضيه بر جنازه حاج حيدرش مي‌کشد، هم رديف صحنه‌ي تعميرگاه در «گروهبان» کيميايي، يکي از بهترين دو نفره‌هاي زناشويي تاريخ سينماي ايران را مي‌سازد.
گروه نويسندگان 7فاز
نظرات
پري جمعه 7 خرداد 1395 باديگارد بهترين فيلمي بود که تا حالا ديدم
6 5
پاسخ
احمد شنبه 8 خرداد 1395 تا حالا چندتا فيلم ديدي؟؟ 2تا؟
پري سه شنبه 18 خرداد 1395 هرچي باشه بيشتر از تو فيلم ديدم.تو برو اژدهات رو ببين
امير دوشنبه 3 آبان 1395 اقاي احمد خانوم پري بيراه نميگه باديگارد فيلم خوبيه

محسن شنبه 8 خرداد 1395 بسيار تلاش زيبا و ستودني بود. دوستاني که يادداشت نوشته بودند بسيار درست و اصولي به سکانس ها پرداخته بودند. حاتمي کيا به حق يکي از بهترين کارگردانان سينماي ايران است.
5 1
پاسخ

علي دوشنبه 17 مهر 1396 در مورد فيلم مهاجر، بحث رفاقت و دوستي موضوعي حاشيه اي است. اصل داستان چيز ديگري است که متاسفانه نويسنده يا نفهميده يا عامدا عنوان نکرده.. بهترين سکانس فيلم به نظرم انتهاي فيلمه. جايي که اصغر نقي زاده راه مهاجر رو باز ميکنه و اسد هدايتش ميکنه تا لحظه اي که ميميره. ارجاعتون ميدم به صحنه اي که در "ني زار" ميدوه و دستش در هواست و سعي ميکنه ارتباطش رو با اسمان حفظ کنه. لحظه اي که ميفته و مهاجر تو ابرا داره ميره و صداي پلاک ها ياداور صداي زنگ کارواني است که بانگ رحيل رو به ذهن متبادر ميکنه... به نظر حقير مهاجر از بهترين فيلم هاي حوزه معناگرايي است
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز