یادداشت کاوه اسماعیلی درباره فصل هفتم «بازی تاج و تخت»

جان اسنو البته غير از تيك زدن با دنريس و پذيرفتن فرمانروايي و همخوابگي با او به آنسوي ديوار هم مي‌رود تا در يكي از هيجان‌انگيزترين جنگ‌هاي سريال شركت كند. عمليات جوخه انتحار اگرچه تركيبي از الگوهاي هاردهوم و نبرد حرامزاده‌هاست اما كيفيت اجراي آن در برخي لحظات عالي است.
7فاز:
جان اسنو
حرامزاده وينترفل در پايان فصل قبل شاه شمال شد و در پايان اين فصل همنام و وارث ايگون تارگارين. شايد در فصل پاياني او همان آزور آهاي موعود باشد. رازگشايي از هويت او و به كمال رساندنش در مسير شخصيت‌پردازي مهمترين ايده بولد شده در دو سيزن گذشته سريال بوده. و البته به ثمر رساندن تقدير قابل‌پيش‌بيني و البته منطقي رسيدن يخ و آتش(جان و دني) به يكديگر با كشاندن جان اسنو به دراگ استون سرانجام مي‌يابد. جان اسنو البته غير از تيك زدن با دنريس و پذيرفتن فرمانروايي و همخوابگي با او به آنسوي ديوار هم مي‌رود تا در يكي از هيجان‌انگيزترين جنگ‌هاي سريال شركت كند. عمليات جوخه انتحار اگرچه تركيبي از الگوهاي هاردهوم و نبرد حرامزاده‌هاست اما كيفيت اجراي آن در برخي لحظات عالي است. از جمله سكانس مقابله با خرس مرده در ميان كولاك و شبي كه در محاصره مردگان و واكرها  به صبح مي‌رسانند. جان اسنو اينبار توسط عمو بنجن نجات مي‌يابد تا واضح شود كه رهايي از شب طولاني شايسته قامت اوست حتا اگر با قد و قواره كيت هرينگتون در سريال بارها شوخي كرده باشند.
 
سانسا استارك
عجيب‌ترين و غيرمنتظره‌ترين پيچ داستاني تمام سريال با مكر و تدبير سانسا اتفاق مي‌افتد. به نظر مي‌رسيد كه آريا ته ذهن او را خوانده و كاراكتر غيراستاركي و خطرناك او را شناخته. فكر مي‌كرديم سرسي لنيستر، رمزي بولتون و پيتر بيليش بيش از ند استارك بر او تاثيرگذار بودند و وينترفل با حضور او در معرض سقوط خواهد بود. اما گويا او دشمنانش را به طريقه خودشان نابود مي‌كند. رمزي را با شقاوت و بيليش كه شمايل نبوغ شرورانه در جهان سريال بود را با طراحي توطئه‌اي پيچيده. او قرار است نقش صاحب خرد انساني را در بين خانواده عجيب استارك در آستانه جنگ بزرگ با مردگان بازي كند.
 
آريا استارك
فصل هفتم با سلاخي خاندان فري به انتقام عروسي خونين توسط آريا آغاز مي‌شود. نايمريا و اد شيران را در راه ملاقات مي‌كند و ديرتر از باقي فرزندان ادارد استارك فقيد به وينترفل بازمي‌گردد. و اين جان تازه‌اي به كاراكتر سرگردان آريا مي‌دهد. در كنار حضور در هارنهال و زوج شدن با هاوند، احتمالا بهترين لحظات آريا را در اين فصل ديديم. گفتگوهاي او با سانسا به شكل ديالوگ نويسي كنايي و ظريف سريال در بهترين دورانش نزديك مي‌شود و البته كه يك مبارزه ديدني هم با برين تارث دارد كه يادآوري‌اش هنگام گفتگوي هاوند و برين در اپيزود آخر اين دو غول عبوس را هيجان زده مي‌كند.
 
برن استارك
مبارزه برج عيش (بين ند استارك جوان و سر آرتور دين) و مرگ احساسات برانگيز هودور از بهترين سكانس‌هاي فصل ششم با محوريت برن استارك بوجود آمد. اما او حالا مرموز و كم حرف و سردمزاج به وينترفل برمي‌گردد. كلاغ سه چشم در كالبد برن براي جنگ با واكرها آماده مي‌شود. با خود در زير درخت مقدس خلوت مي‌كند و هرازگاهي نيشي به طرف مقابلش مي‌زند و يا وارگ مي‌شود و رد مردگان را مي‌زند. به قول تيريون «در شمال همه چيز افسرده ست».
 
دنريس تارگارين
سرانجام به زادگاهش دراگون استون بازمي‌گردد. اگرچه برايش حسي از بازگشت به خانه ندارد و كينگز لندينگ بعنوان پايتخت هفت اقليم و محل اقامت سرسي هدف نهايي اوست. از زمان فتح ميرين در شرق به اين سو دائما با چالش‌هاي اخلاقي-سياسي از طرف مشاورانش مواجه مي‌شود و حالا چگونگي استفاده از سه اژدهايش در جنگ دغدغه اصلي اوست. مارتل‌ها و تايرل‌ها از فهرست متحدينش حذف مي‌شوند اما با جان اسنو وارد رابطه متحد سياسي، دوست نزديك، معشوقه و برادرزاده خوني مي‌شود. رابطه عاشقانه ليانا استارك-ريگار تارگارين (كه به شكلي طعنه‌آميزي به تعبير برن، تعريف دروغين از آن باعث شورش رابرت شد) اينبار در شمايل جان و دني بروز پيدا مي‌كند تا سرآغاز چرخه ديگري از تاريخ شود. با نشانه‌هاي به وفور تكرار شونده يخ - آتش (در جنگ آنسوي ديوار)، گرگ - اژدها و استارك - تارگريان. مادر اژدها، ويسريون يكي از فرزندانش را از دست مي‌دهد تا به سپاه دشمن بپيوندد. و حالا شرق را به مقصد شمال ترك مي‌كند تا با دشمنان اصلي بشريت همراه با جان باشد.
 
تيريون لنيستر
تيريون در شرق و آنسوي درياي باريك به شخصيتي حاشيه‌اي تبديل شده بود. اما با ورود دنريس به وستروس در متن اتفاقات بازي تاج و تخت قرار مي‌گيرد. هم مشاور و هم ترمزي براي تصميمات دنريس است. و حالا در مقابل ملكه‌اي از خاندان لنيستر قرار گرفته. ديدار او با جيمي و سرسي براي قانع كردنشان جهت آتش‌بس زخمي ‌است كه سرباز مي‌زند. براي مردي كه پيش از هجرت، پدر و معشوقه‌اش را كشته، بازگشت به كينگزلندينگ رنجي مضاعف است. اما شايد براي تماشاگران سريال هيچكس اندازه تيريون خردمند قابل اعتماد نباشد. يا به تعبير جيمي او قهرمان لگدخورده‌ها و سركوب شده‌ها است.
 
جيمي لنيستر
جافري به كنايه به او مي‌گفت صفحه اعمال تو در كتاب تاريخ خالي‌ از افتخار است. مردي بدون شرافت و افتخار كه اين لقب از زمان قتل شاه ديوانه بر او سنگيني مي‌كند. شجاع در نبرد و وفادار به عشق. اگرچه به قول النا تايرل «سرسي يك بيماري‌ست و تو مبتلا به آن هستي». كاراكتر سر جيمي لنيستر حالا به يكي از مهمترين شمايل‌هاي تم «عشق و وظيفه» بين تماشاگران اين سالها تبديل شده. جنگجوي افسانه‌اي خاندان لنيستر بالاخره در سريال در جنگي ديده مي‌شود. او قهرمان جنگ غنائم است و متهورانه برابر دوتراكي‌ها و اژدها مي‌جنگد. اما نه براي شرافت كه براي سرسي كه حالا با فرزندي ديگر از جيمي در شكمش مي‌تواند او را بيش از قبل به تملك خويش دراورد. اما زمستان به كينگز لندينگ هم مي‌رسد. برف از آسمان جنوب مي‌بارد. و زمانش رسيده كه سردار بي‌افتخار، شرافتش را در سرزمين‌هاي شمالي در نبرد با دشمن واقعي پيدا كند.
 
سرسي لنيستر
حتي پيتر بيليش هم مرد و سرسي تنها شخصيت مهم شرور سريال است كه باقي مانده. از بين فرزندان تايوين لنيستر و ند استارك همگي يا در شمالند يا براي جنگ پاياني به شمال مي‌روند. اما سرسي مي‌ماند تا يكدستي زنده‌ها در برابر مردگان ناقص بماند. نفرت انباشته شده در او تمامي ندارد. يادآوري شيوه انتقام او از مادر و دختر دورني قاتل فرزندش شاهدي بر آن است.
 
تئون گريجوي
رنج و مصيبت براي او تمامي ندارد. بعد از خيانت به استارك‌ها به اعماق سياهي افتاده و حقارت يار هميشگي اوست. او فاقد چيزي‌ است كه به تعبير بران همه جنگها بر سر آنست اما در كتاب‌هاي مارتين هم او يكي از شخصيت‌هاي اصلي و از سرفصل‌هاي كتابهاست. پس براي خيزش او از خاكستر صبر كرده‌ايم. حتي اگر مذبوحانه يارا را در جنگ با يورون تنها گذاشته باشد.دليري جان دوباره به او شهامت مي‌دهد و صورت رنج‌كشيده و زخمي‌اش را دوباره به آب مي‌سپارد تا فرزند آهن و دريا برخيزد.
کاوه اسماعيلي
نظرات
هدى چهارشنبه 8 شهريور 1396 چه دير ولى چه قدر خوندنى. براى فصل بعد از حالا زنبيل بذاريم تو صف. مرسى :)
6 0
پاسخ

عليرضا بقاليان پنجشنبه 9 شهريور 1396 به نظر من قسمت پاياني فصل هفت سندي بود مبني بر انحراف و سقوط يکي از بهترين محصولات هنر-سرگرمي تاريخ نمايش به چاه ابتذال و پيش پا افتادگي.
من دقيقاً از قسمت دوم فصل 6 که جان اسنو زنده شد اين روند کوته‌بينانه و سطحي نوشته‌ها و ديدگاه‌هاي «ديويد بنياف» و «دي. بي. وايس» رو پيش بيني کردم وقتي سايه پير خردمندي مثل جرج مارتين از اين محصول تلويزيوني برداشته شد راه براي جفتک اندازي اين 2 جوان خام در مقام نويسندگي و تهيه کنندگي باز شد.
اگر امتيازي هم در فصل 6 مشاهده مي‌کنيد مثل داستان شگرف و سوزناک مرگ و زندگي هودور حاصل اطلاعاتي بود که جرج مارتين از سرنوشت اين قهرمان به اين 2 نفر داده بود.
مَردم 7 سال منتظر ديدن جاه و جمال ريگار تارگرين بودن اونوقت با يه کپي درازتر و بي‌ريخت‌تر از ويسريس مواجه مي‌شن که در يک تدوين موازي و آماتور با صحنه بي‌مزه و فوق چيپ معاشقه مثلاً گرگ و اژدها روبرو ميشم که خيلي خفن در حال ايجاد وارث بر حق تخت آهنين هستند تيريون هم پشت در اتاق خواب شاهد وايستاده تا اگه بعداً قهرمانان ما در جنگ پيش رو کشته شدند بره به همه بگه اين نوزاد وارث بر حقه . سکانس پاياني هم فارغ از کيفيت فني خوب مثل اين مي‌موند که يه گيمر با شاه شب سوار بر اژدها داره تند تند دکمه x رو فشار ميده تا با «آتيش يخي» ديوار جلوش رو بپکونه!
اين بازي تاج تخت حداقل از ميانه‌هاي فصل 6 ديگر اون اثر هنرمندانه‌اي نيست که همه‌ي ما خوره‌هاي فيلم و کتاب رو عاشق خودش کرد اثري که در اون يک پدر باشرف سر اصولش به شهادت مي‌رسيد يک مادر شاهد مُـثـله شدن پسر جوانش ميشد، يک شمشير والريايي بزرگ توسط يک پيرمرد بي‌رحم و حسابگر که فقط طلا و عدد و رقم برايش مهم است ذوب ميشود تا به خيال خودش 2 تا شود تا بهينه شود. و يک دخترک "شيرين" در آتش خرافه و تعصب مي‌سوزد و در آخر پسري حرامزاده‌ و رنج‌ديده‌، در قامت فرمانده نگهبانان شب، قرباني جهل رنج‌ديدگاني ديگر مي‌شود.
تنها چيزي که در اين فصل کورسويي از آن بازي تاج و تخت ژرف و مهيب داشت، عزم و غيرت و سلحشوري سرجيمي در ميدان نبرد بود آنجا که خود‌خواسته به اژدها حمله‌ور شد نه براي دفاع از خواهر خونخوار و خونريزش که انگار براي اثبات حميت و شرافتش به همه دنيا و از جمله ما.
10 2
پاسخ
جيمي جمعه 10 شهريور 1396 شما هم خوب بلدي بنويسيا ;)
کارن جمعه 10 شهريور 1396 جانا سخن از زبان ما ميگوي اگر فصل ? ارتباطي متزلزل و از هم گسيخته با فصل هاي گذشته بازي تاج و تخت داشت ..فصل ? به طور کامل اين ارتباط رو قطع کرد ..نه منطقي نه مسير درستي ..کافيه اتفاقات فصل هاي گذشته رو مرور کنيد ، سريال هرگونه جزئياتي که از ساير شخصيت ها ارائه داده همه رو رها کرده ...ديگه مهم نيست وريس چه هدفي داشته ؟ يا در گذشته ش چه اسراري وجود داشته؟ و حالا در نقش مجسمه پشت سر دنريس و تيريون حرکت مي‌کنه گهگاهي حرفي هم ميزنم که هيچ هدفي ندارن....سرسي که در حماقت نظير نداشت حالا کار به جايي رسيده که از تيريون زيرک و طناز سياست مدارانه تر رفتار مي‌کنه و کلا در اين فصل يک قدم از تيريون جلو تر بود ...و بيليش نابغه و سياست مدار از چند تا بچه بازي ميخوره؟؟؟ حيف يه همچين داستاني که توسط دو تهيه کننده نابخرد به اين روز افتاد !!! حالا کارشون به جايي رسيده که بي خيال طلسم هزاران ساله ديوار ميشن و با يک اژدهاي يخي که به عمد دوستي تقديم شاه شب کردن ، ديوار رو خراب ميکنند !!!
فردين جمعه 10 شهريور 1396 دقيقا با تمام حرفات موافقم، آدم حس ميکنه مي خوان هر چه سريعتر سر و ته داستان رو هم بيارن وگرنه حداقل به 100 اپيزود براي اين حجم داستان نيازه، شما ببين فصل چهار 5-6 قسمت صرف معرفي کردن ابرين مارتل مي کنند و اون شخصيت ميشه شخصيت ماندگار و تأثيرگذار که همه تمامي انگيزه هاشو براي مبارزه با مانتين و اونجوري رجز خوندنش رو با تموم وجود حس مي کنيم، ولي الان از يه سر دنيا به اون سر دنيا داستان سرگردونه، سر بيليش که يکي از پيچيده ترين شخصيت هاي داستان بود به اون راحتي کشته شد، يه فصل گذشت ما اصلا گوست رو نديديم، داستان جيمي لنيستر مي تونست خيلي قشنگ تر باشه، دست دست کردن دنريس و حمله نکردنش به کينگز لندينگ خيلي بي مورده به نظر من اخر اين فصل سرسي بايد پس از پذيرفتن شکست خودکشي مي کرد و کل رابطه جان و دنريس ميفتاد براي فصل بعد، داستان شاهزاده وعده داده شده، آزورآهاي و نايت کينگ اونقدر زيبا مي تونست ساخته بشه که نبود سرسي حس نشه، لشکر مردگان براي عبور از ديوار نيازي به اژدها نداره، راحت صبر مي کردن که درياي دو طرف ديوار يخ بزنه بعد از اونجا ديوارو دوربزنن، حالا الکي بياي و يه ماموريت مزخرف درست کني بعد بري يه اژدها با اون شرايط عجيب بدي به نايت کينگ که ديوارو خراب کنه و لشکرشو رد بکنه فقط براي خلاصه کردن داستان و سريعتر رسيدن به آخر خط هست يکي نيست به اينا بگه آخه مرد حسابي شش فصل از ظاهر زيباي ريگار تعريف کني بعد اونو بياري به عنوان ريگار معرفي کني، انتخاب جفت بازيگر افتضاح بود هم ريگار هم ليانا حالا اگه شايعات حقيقت داشته باشه، فصل بعد از اين هم بدتر خواهد شد
مستان جمعه 10 شهريور 1396 حرف شما درسته.ولي پارسال آقاي جلالي همين حرفا رو ميزد اون همه باهاش مخالفت شد . الان ديگه به بديهيات تبديل شده و رويکردآقاي اسماعيلي در بي توجه موندن بهشون اتفاقا تو اين سيزن بهتره
لرد چشمک شنبه 11 شهريور 1396 تو تنها نيستي دوست خردمند من . من اينو بارها داد زدم ، تقريبا از اوايل فصل پنجم به گات فن ها گفتم که اين اون سريالي نيست که مارتين دوست داشت ساخته بشه اما مردم باور نکردن اما هر فصلي که گذشت من ا پايان مسخره ي سريال رو ديدم ، ديدم و در مقالاتم اين اتفاق رو هشدار دادم و گفتم براي اين افراد پول پرست تهيه کننده که بعضي هاشون حتي کتاب رو هم نخوندن و تنها هنرشون حذف کاراکترهاس به به و چه چه نکنيد. خوشبختانه هرچي جلو رفتيم اکثر دوستانم معني حرفام رو فهميدن . اين سريالي بود که عاشقش بودم ، به خودم ميگفتم اونقدر منطقي و با معني هست که يه فرد ميتونه از اخر به اول اونو نگاه کنه و بازم از لذت ببره اما حالا از فصل چهارم به بعد .... به قول هاوند به فاک رفت . استاد مارتين بيشتر از همه ي ما از اين ماجرا ناراحته اما ترجيح ميده اين صفحه از زندگيش که اونو ياد اشتباه اعتماد در کتاباش ميندازده به دلايلي که در تحليل قبلي گفتم زودتر بسته شه تا به اثر اصلي عمرش يعني ميراث برجسته ي کل زندگيش و نتيجه ي تلاش حدودن 30 سال از زندگيش از اين بيشتر اسيب نرسه . بله اون مارتيني که سر اوردن ادميور تالي و سليس و شيريني در فصل سوم با دن و ديوايس دعوا کرد و گفت به حرفام گوش بديد ... الان چي شده که با اينهمه اب بستن به سريالش ساکته؟ چي شده شاه شبي که هنوز در کتاب وارد نشده حالا سپهسالاري که همزمان اژدها سواري ميکنه ؟. ادرها در کتاب تا اين حد مرموزن که اين احتمال وجود داره که فرزندان جنگل و زاغ سه چشم يا همون برادر کش و ارباب زمزمه هاي پادشاهي سابق جز ادم بدها باشن و ادرها برعکس نجات دهنده باشن ، پس معني اينها چيه ؟ جواب ما مشخصه، ديدگاه سازندها هالييودي ه، اونا يه اثر ساختار شکن و جديد رو شايد در ابتدا چون سود اور بود تحمل کردن اما حالا ديگه خسته شدن ميخان زودتر جمع ش کنن .اونا امي گرفتن رو به صحنه هاي دراز مکالمه در کتاب ترجيح دادن ، حالا تکليف مارتين چيه ؟. اون يه فرغون خاک رو به اب نگرفته و نرفته وسطش بشينه زار زار گريه کنه و گل به سرش بماله ... اون سکوت کرده اما سکوتش معنا داره. اون ميدونه ديگه راه برگشتي نيست و سعي ميکنه مثل کاراکتر هاي کتاباش با منطق يه راهي براي فرار کردن پيدا کنه . همراه خودش و اعتبارش ، اون ميخاد کتاباش رو هم از اين اسپويل هاي که بسرش اومد هم نجات بده به همين دليله که انتشار کتاب مدام تاخير ميخوره. اما در خصوص سريال متاسفانه سريال به فنا رفته تموم شد رفت حالا تنها کاري که ما ميتونيم بجاي غرغر کردن انجام بديم اينه که از اين خلاقيت هاي جديد و تا حدودي پشمکيني که از دل دنياي نغمه در غالب سريال در اومده در حالي که ميدونيم هرگز در کتاب رخ نخواهد داد لذت ببريم اما همچنان منتظر بيرون اومدن کتاب باشيم چون تا پنج سال بعدش که کتاب اخر بياد بيرون وقت هست که مارتين از اچ بي او ي پول پرست جدا شه و صدتا فيلم از نو از اثرش ساخته شه.

سينسيناتوس. س جمعه 10 شهريور 1396 سريال ولي به روشني زير بار عظمت جهان داستان کم آورده و به دليل محدوديت ها نميتونه خوب و کامل روايت کنه
4 0
پاسخ

فردين يكشنبه 12 شهريور 1396 دوستان يه سوال؛ آيا تنها راه عبور لشگر مردگان از ديوار اژدها بوده؟؟؟
جواب اين سوال خيلي مهمه، اگه فرض رو بزاريم بر اينکه تنها راه عبور اژدها هست، يعني نايت کينگ سال ها صبر کرده و مي دونسته يه روزي اين اتفاق خواهد افتاد و منتظر اون روز مونده، حتي براي اينکه چنين اتفاقاتي رو رقم بزن يه سري نيرو يا آدم جنوب ديوار هم داشته و در واقع برنامه ريزي کرده براي اون، اينجا بحث تئوري ارتباط برن و نايت کينگ مياد وسط (توجه کنيد که نامه برن به جان اسنو نقطه شروع اون ماموريت غير ممکن پشت ديوار بود)،
حالا فرض کنيد تنها راه عبور از ديوار همون اژدهاست ولي نايت کينگ هيچ توانايي براي برنامه ريزي اتفاقات جنوب ديوار نداشته، يعني دنريس و جان خودشون الکي الکي جنگي رو شروع کردن که هيچوقت قرار نبود شروع بشه و نايت کينگ نه تهديدي بوده نه چيزي
به نظر من اگه جواب سوال مورد اول باشه و واقعا تو فصل هشت بهش پرداخته بشه باز سريال ميتونه پايان قشنگي داشته باشه که حداقل بعضي از طرفدارارو راضي کنه
1 0
پاسخ

جيمي چهارشنبه 15 شهريور 1396 اگه تنها راه عبور اژدها بوده چرا نايت 8000 سال صبر کرده؟؟
اين همه اژدها قبل از دنريس وجود داشته
2 0
پاسخ

پويا يكشنبه 26 شهريور 1396 با چيزي که در فصل 7 از سريال ديديم واقعا هرگز و هرگز اون لذتي که از اين سريال ميبردم رو نخواهم برد.. همش فکر ميکنم اگر سريال سفر تيريون به اسوس رو به طور کامل نشون ميداد يا آريانه کارتل و کوينتين مارتل رو در سريال نشون ميداد چه قدر سريال جذاب تر ميشد ..گويا بنيوف و ويز خيلي دوست داشتن يک خرس زامبي شده رو در فصل هفت نشون بدن و حالا به آرزوشون رسيدن ، يعني واقعا خواست اونها از يک همچين داستان بزرگي و شخصيت هاي بي شمارش يک خرس زامبي شده بوده ؟؟؟
در سريال نشون داد که ريگار از سر عشق ليانا رو دزديده يا با هم فرار کردن ، يعني ريگاري که ما ميشناختيم اين بود که از سر عشق به صورت يک طرفه ازدواجش با اليا مارتل رو لغو کنه و بره دنبال يکي ديگه ؟؟؟ يعني همه ي ماجراي مرموز شورش رابرت و اتفاقات پس از اون در عشق ريگار عزيز به يکي ديگه خلاصه ميشد ؟؟(شواليه درخت خندان و پيش گويي هايي که ريگار ميدونسته هم که هيچي اصلا مهم نيست )واقعا بايد به اين نتيجه رسيد که عناصر هاليوودي دنبال يک داستان خوب نميگردن در واقع اونها دنبال يک مشت چرت و پرت عشقي ميگردن که به خورد بيننده بدن ....حيف شخصيت هايي که با اونها زندگي کرديم و اين طور توسط اچ بي ا و بنيوف و ويز به فنا رفتن ....
سال گذشته که آقاي جلالي بيگانه شدن سريال رو با کتاب ها گوشزد کردن، خيلي از ما ها باور نکرديم و به ايشون خرده گرفتيم ، واقعا حالا از طرف خودم از ايشون حلاليت ميطلبم واقعا حق با ايشون بود .
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط
































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز