یادداشت نویسنده 7فاز درباره فصل سوم سریال «توئین پیکس»

هيچ‌چيز مثل سابق نمانده. انگار در طول 25سال، گردي غريبه روي تمام شهر را پوشانده باشد. انگار اهريمن و زمان به هم ساخته‌اند و بي‌وقفه بر اين شهر تاخته‌اند و همه شادابي و پويايي شهر را زدوده‌اند. آنچه باقي مانده بيشتر به شهر ارواح مانند‌ است، به شهري بازمانده از جنگي خانمان‌سوز.
7فاز:
آرميده در رنج*
ده سالي گذشته بود و ديگر پايان طربناك «اينلند امپاير» را نقطه وداع ديويد لينچ با سينما پنداشته بوديم كه خبر رسيد استاد فصل سوم «تويين‌ پيكس» را در هجده قسمت يك‌تنه كارگرداني خواهد كرد! اين يعني بشارت هجده ساعت تجربه لينچي تازه كه سخت بود باورش اما در كمال ناباوري با همت همه خانواده «تويين‌ پيكس» اين پروژه رويايي به سرانجام رسيد. پخش اين فصل بي‌ترديد از مهمترين رويدادهاي سينمايي امسال‌ است چرا كه ديويد لينچ در طول اين هجده قسمت، باز هم توانست مخاطب كارآزموده‌اش را غافلگير كند و همچنان چندين قدم از او پيش بماند.
فصل سوم «تويين‌ پيكس» نه شباهتي به سريالهاي عصر‌طلايي دارد و نه حتي شباهتي به فصلهاي قبلي خودش دارد! فضاهاي آشناي لينچ را دارد اما مگر مي‌شود با لينچ دست لينچ را خواند كه در هر فيلم، برگي تازه از جعبه جادوي منحصربفردش برايمان رو مي‌كند. پس تماشاگر بينوا در مواجهه با دنياي غريب فصل تازه، هيچ دستاويزي نمي‌يابد. دربه‌در دنبال چيزهاي آشنا و آدمهاي آشنا مي‌گردد و كلي از آشنايان «تويين‌ پيكس» را هم ملاقات مي‌كند اما در آنها ديگر هيچ‌چيزي آشنا نيست. انگار سايه‌اي همه‌چيز آن دنيا را در برگرفته، سايه‌اي از اندوه، از ترس. تماشاگر سرنخ‌هاي كهنه‌اي از داستان دارد كه سريعا متوجه مي‌شود ديگر استفاده‌اي ندارند و سرنخ‌هاي تازه‌ نيز به اين آساني‌ها به دست نمي‌آيند.
توي اين «تويين‌ پيكس»، علي‌الظاهر همه چيز سرجايش هست اما هيچ‌چيز مثل سابق نمانده. انگار در طول 25سال، گردي غريبه روي تمام شهر را پوشانده باشد. انگار اهريمن و زمان به هم ساخته‌اند و بي‌وقفه بر اين شهر تاخته‌اند و همه شادابي و پويايي شهر را زدوده‌اند. آنچه باقي مانده بيشتر به شهر ارواح مانند‌ است، به شهري بازمانده از جنگي خانمان‌سوز. آدمهاي آشناي داستان ما يا گرفتار اندوه پيري‌اند يا فرورفته در جنوني تلخ  يا در تلاشي نوميد براي نجات شهر. جوانان نورس داستان هم كه بي‌خبرند از آنچه از سرگذرانده‌اند و آنچه در پيش‌است.  برادران هورن را مي‌بينيم كه ديگر آن هماهنگي شيربن را با هم ندارند و دور شده‌اند از هم. جري هورن پيرمردي ديوانه‌ شده كه مدام در گريز‌است و  مدام سر به كوه و بيابان مي‌گذارد. بن هورن هنوز هتلش را مي‌گرداند اما دل و دماغ سابق را ندارد، انگار او آخرين بازمانده نرمال‌ خانواده‌‌است كه مسئول پرداخت همه تاوان‌هاست آن هم به دلار! همين‌است كه بن هورن ديگر از همه شيطنت‌هاي تازه واهمه و پرهيز دارد. دكتر جاكوبي همچون خطيبي مصلح در تلويزيون اينترنتي خودش، براي مردم شهر سخنراني مي‌كند تا بيدارشان كند و نجاتشان دهد آن هم با تبليغ براي بيل‌هاي طلايي به قيمت 29.99 دلار! كه اي مردم بشتابيد و يك بيل بخريد و با آن خود را از اين كثافت بيرون بكشيد! همان بيل‌‌هايي كه دكتر خودش مي‌خرد و خودش رنگ طلايي به آنها مي‌زند. توي شهر، جيمز موتورسوار، مبهوت و سرگردان ‌است و هنوز عشق از او مي‌گريزد. عمويش اد در سكوتي از سر تسليم، فقط پمپ بنزينش را مي‌چرخاند و نورما نيز همه وجودش را روي توسعه كافه دابل‌آر گذاشته تا ياد نكند از تك‌افتادگي‌اش. دختر شلي گرفتار ازدواجي نحس شده و خود شلي هم كمافي‌السابق دل به شياطين ‌مي‌بازد! از آدري پسري شرور به جا مانده كه در شهر مصيبت مي‌آفريند و خود آدري زنداني برزخي ديگر‌ است. توي كلانتري هم اوضاع بهتر نيست و آنجا هم اگر زندگي‌واري لوسي نباشد ماتم و ركودش امان مي‌برد. آن وسط هاوك گيس‌سپيد‌كرده وظيفه‌اش را در مراقبت از همه آدمهايي مي‌داند كه از آن تندباد جان به در برده‌اند يا ظاهرا جان به در برده‌اند. او همچون آن پيرمرد لولي‌وش كه هري دين استنتون عالي بازي‌اش مي‌كند، در عين اينكه اميدشان رو به نوميدي‌است باز دست از مبارزه و تلاش نمي‌كشند.
اين شهر انگار همه نبردهاي پيشين را به آن شيطان مقيم باخته و ديگر دارد از رمق مي‌افتد. ابليسي كه نطفه‌اش، خيلي پيشتر در جريان يك سرآغاز شوم در تاريخ بشريت و در دل آن شرارت آغازين بسته شد و از همان لحظه قلمرو گسترد و در زير پوست زندگي و زندگان نبردي آغاز كرد. مصافي پنهان كه با كشف جسد لورا پالمر بود كه تازه شروع كرد به عيان شدن. لورا پالمري كه فقدانش پر شد از ويراني و از تسخير و غلبه گام به گام اهريمن بر شهر و آدمها.
اما روزگاري يك ديل كوپر پاي در شهر نهاد و شد اميد نجات و طليعه پيروزي. كاراگاهي جوان، زيبا و پرنشاط و در عين حال مصمم و بي‌باك. او عاشق قهوه و پاي گيلاس بود اما تيرش هم خطا نمي‌رفت. او به مرز پيروزي هم رسيد اما در نبردي نزديك مغلوب عاشق بودنش شد و ?? سال آزگار در اغمايي بيدار به سر برد در بازداشت خانه ‌سياه. آن بيرون ?? سال آزگار بدل پليدش يا همان كوپر بد، در غيبت حريف، هرچه خواست تاخت و تسخير كرد و داشت بي‌هيچ دردسري مقدمات غلبه نهايي‌اش را مهيا مي‌كرد اگر مردمان پير مي‌گذاشتند.
انگار تنها اين مردمان سالخورده هستند كه نگران تباهي اين دنيا هستند و عاقبت نيز همانان دست به كار مي‌شوند براي نجاتش. پيرمرد تك‌بازوست كه ديل را همچون نوزادي به دنيا برمي‌گرداند و مي‌گذاردش كنار زني لايق كه در وجودش عشق بدمد تا وقت بيداري‌اش زودتر فرارسد. آن رييس نازنينش در بيمه‌است كه همچون پدري دلسوز زبان كودكانه ديل خواب‌زده را مي‌فهمد و حمايتش مي‌كند. كلانتر ترومن و معاونش هاوك كه هنوز سرنخ‌هاي آن پرونده نفريني را دنبال مي‌كنند تا روز مبادايش فرارسد. و آن بانوي پير و كنده چوبي جادويي‌اش كه تا آخرين نفسش هاوك را هدايت مي‌كنند در اين مبارزه. خود جناب لينچ، در نقش گوردون كول مامور پير FBI  به فرجام رساندن اين پرونده را كه چند همكار و دوستش را بلعيده، رسالت تاريخي خود مي‌داند و انگار هيچ دمي از عمر نمي‌تواند فارغ از نفرين اين راز سربه‌مهر باشد.
مجموع همه اين تلاش‌هاي همسو و باورمند است كه عاقبت مايه بيداري ديل كوپر مي‌شود و او را شش‌دانگ به رينگ مبارزه مي‌فرستد. اويي كه به پشتوانه اين همه عمر تلخ كه بر همه گذشت و اين همه آدم نازنين كه توي اين مصاف دوام نياوردند اين بار نبايد بازنده باشد. اما انگار بردها و باخت‌ها مراحلي بيش نيستند. هر مرحله مخوف‌تر و دشوارتر از مرحله قبل و هر منزل فريبنده‌تر. ديل كوپر در تصميمي جسورانه و آرماني مي‌كوشد شكست بزرگتري بر حريف تحميل كند. او وارد بعدي ديگر مي‌شود و از مرزي ترسناك مي‌گذرد بلكه بتواند همه آب رفته را به جوي برگرداند اما در هولناكترين و ملتهب‌ترين لحظه اين مرحله‌است كه ديويد لينچ نقطه پايانش را بر اين واپسين اثرش مي‌گذارد. اين بار هم نتوانستيم دست استاد را بخوانيم و اين بار نيز ما را در حيرت و اندوهي عميق به حال خود رها كرد. اندوهي كه نه به سياهي پايان بزرگراه گمشده و جاده مالهالند است و نه به قدر انتهاي اينلند امپاير روشن‌است. اندوهي ناشي از كشف اين مهم كه اين مبارزه را هيچ پاياني‌ در كار نيست و آنان كه مردان مبارزه با سياهي باشند رنجي ابدي را به جان خواهند خريد در اين كابوس واقع‌نما يا اين واقعيت كابوس‌گونه تا بلكه روزگاري پاسخ پرسش مونيكا بلوچي در روياي گوردن كول را بيابند كه چه كسي دارد روياي ما را مي‌بيند؟
 
*برگرفته از عنوان اپيزود سوم فصل اول "Rest in Pain" (در رنج بيارامد) كه به خاكسپاري لورا پالمر مي‌پردازد و دستكاري كنايه‌واري‌است از عبارت rest in peace (معادل روحش شاد) كه از ذكرهاي تدفين‌است.
رضا بهروز
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط












استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز