گفتگوی دیوید تامسون با ریچارد كورلیس

چه مجله‌هاي سينمايي مي‌خواندي؟ اصلا راجع به يك مجله سينمايي چه تصوري داشتي؟
وقتي هنوز نوجوان نبودم، مجله‌هاي «دل مووي» را مي‌خواندم، مثل «اسكرين استوريز». وقتي دبيرستان مي‌رفتم خواننده پروپاقرص «ويليج وويس» بودم كه اندرو ساريس تازه در آن شروع به نوشتن كرده بود و همينطور «فيلم كوارترلي» كه پالين كيل در آن سر و صدايي به راه انداخته بود و كاسه كوزه بقيه منتقدان اتوكشيده سينمايي را حسابي بهم ريخته بود.
7فاز:
مثل بچه‌اي در مغازه شيريني فروشي
ديويد تامسون: من ريچارد كورليس را اولين بار در اواخر دهه هفتاد ديدم همان زماني كه از من خواست براي فيلم كامنت بنويسم و اين آغاز يك دوستي خانوادگي شد- ريچارد و مري، ديويد و لوسي- اين رابطه دوستانه حتي به بچه‌هايمان هم كشيده شد. در واقع اين گفتگو هم گفتگوي دو دوست است اما فكر مي‌كنم با خواندن آن خواهيد فهميد كه در دوراني بسيار حساس، كورليس به حلقه اتصال سينمانويسان بدل شد. آن روزهايي كه سردبير مجله «فيلم كامنت» بود، به همان اندازه كه وقت صرف خواندن مقاله‌ها مي‌كرد، جدول پشت جلد را هم با همان وسواس مي‌خواند. 
 
در دوران بچگي، كجا به سينما مي‌رفتي؟ وقتي مثلا دوازده ساله بودي، ده فيلمي كه بيش از همه دوست داشتي كدام‌ها بودند؟ كدام را پنهاني دوست داشتي؟
جرمن تاون محله بچگي‌هايم در فيلادلفيا بيش از تمام محله‌هاي ديگر البته به جز مركز شهر سالن سينما داشت. سينما اورفيوم، اوپسال، سدويگ، بندباكس، ريالتو، والتون، خانه نمايش وين اونيو، همه اين سالن‌هاي سينما با خانه ما چند دقيقه پياده يا نهايتا يك ايستگاه ترن برقي فاصله داشتند. مادرم و همينطور خاله‌ام مرا به «هيل تياتر» مي‌برند. آنجا كمدي‌هاي انگليسي پخش مي‌كردند، يادم مي‌آيد كه در هفت سالگي kind hearts and coronets را ديدم و موقع تماشاي آن بي وقفه مي‌خنديدم، قاعدتا در آن سن و سال چيزي هم از فيلم سردرنمي‌آوردم. خاله مارگارت من را با خودش به ديدن فيلم «ماه روي تپه آبي است» برد، كه براي يك پسر بچه 9 ساله كاتوليك فيلم خيلي عجيبي بود، خصوصا كه كليساي محل در درجه بندي فيلم‌هايش، ديدن آن را ممنوع اعلام كرده بود. 
سال 1953 با خانواده‌ام براي تعطيلات تابستان به آوالون نيوجرسي رفتيم. سالن سينماي محلي آنجا هر هفته پنج فيلم نمايش مي‌داد و هر جمعه يكي از بچه‌ها را استخدام مي‌كرد تا كاتالوگ برنامه هفته آينده را بين مردم پخش كنند. مزد اين كار هم ديدن مجاني هر پنج فيلم آن هفته بود. اين اولين مدرسه سينمايي من بود، علي الخصوص وقتي به عنوان كنترل‌چي سالن سينما آنجا مشغول به كار شدم و مي‌توانستم هر فيلم را چند بار ببينم. وقتي به فيلادلفيا برگشتيم، ديگر اجازه داشتم سوار مترو شوم و اين شد كه براي ديدن فيلم‌هاي جديد به سينماهاي مركز شهر مي‌رفتم. شايد به نظر خيلي عجيب باشد كه آن زمان فيلم‌هاي قديمي زيادي در تلويزيون نديدم، ستاره‌هاي من در آن سن و سال گرتا گاربو و جيمز كاگني نبودند، جك پار و جاني كارسون بودند. من بچه دوراني بودم كه تلويزيون تازه به خانه‌ها آمده بود و پاي ثابت سفت و سخت سريال‌هاي كمدي تلويزيون شده بودم: Your show of shows سيد سزار، مارتين و لوئيس در the colgate comedy hour ، آقاي پيپرز، استيو آلن و مجري برنامه صبح تلويزيون ، ارني كواكس كه پنج روز در هفته صبح‌ها دو ساعت برنامه اجرا مي‌كرد. در واقع من بيشتر آثار كلاسيك سينماي امريكا - همان فيلم‌هايي كه در كتاب «تصاوير سخنگو» درباره فيلمنامه نويسان به سال 94 و از آن روز به بعد درباره‌شان نوشتم- را اولين بار زماني ديدم كه بنا به تاريخ شناسنامه‌ام بزرگسال به حساب مي‌آمدم. در نتيجه مي‌توانم بگويم در هيچ كدام از نقدهايم، نخواستم از آن فيلم‌هايي كه در بچگي دوستشان داشتم پنهاني دفاع كنم.
اولين فهرست پنج فيلم برتر سال كه نوشتم 1959 بود. به ترتيب اين فيلم‌ها بودند: «مهر هفتم»، «بعضي‌ها داغشو دوست دارن»، «تقليد زندگي»، «شمال از شمال غربي» و «آناتومي يك قتل». آن زمان خوش سليقه بودم. اما از ميان فيلم¬هايي كه تا سال 1956 وقتي دوازه سال داشتم، ديده بودم، اگر بخواهم 10 فيلم فوق العاده‌اي كه مرا تكان دادند، ترساندند، احساساتي كردند يا از آن‌ها لذت بردم را نام ببرم، به ترتيب حروف الفبا، بي هيچ دخل و تصرفي از سليقه اين روزهايم يا مقبوليت مولفان آن‌ها بايد بگويم: Carousel, Diabolique, Dial M for Murder, Invasion of the Body Snatchers, Kind Hearts and Coronets, The Man With theGolden Arm, Rabbit Seasoning, Sailor Beware, and Unknown World. از بين اين‌ها كاروسل آن فيلمي بودم كه پنهاني خيلي دوستش داشتم. فيلم را در آوالون ديدم و تا خانه آهنگ «تو تنها قدم نخواهي زد» را بلند بلند مي‌خواندم.
 
چه مجله‌هاي سينمايي مي‌خواندي؟ اصلا راجع به يك مجله سينمايي چه تصوري داشتي؟
وقتي هنوز نوجوان نبودم، مجله‌هاي «دل مووي» را مي‌خواندم، مثل «اسكرين استوريز». در سال 1958 در مجله‌اي خواندم كه جيل سن جان، ستاره كم فروغ آن دوران، آي‌كيو بالاي 162 داشت و در چهارده سالگي به كالج رفته بود. وقتي دبيرستان مي‌رفتم خواننده پروپاقرص «ويليج وويس» بودم كه اندرو ساريس تازه در آن شروع به نوشتن كرده بود و همينطور «فيلم كوارترلي» كه پالين كيل در آن سر و صدايي به راه انداخته بود و كاسه كوزه بقيه منتقدان اتوكشيده سينمايي را حسابي بهم ريخته بود. آن زمان از يك مجله سينمايي هيچ تصور خاصي نداشتم، فقط مي‌دانستم«فيلم كوارترلي» يعني سينما آميخته با هيجان زدگي انگليسي درباره مولفان سينماي هاليوود. سايت اند ساند هم بعدها به اين‌ها اضافه شد.
 
چه آرزوهايي در زندگي داشتي؟
چه آرزويي داشتم؟ آن زمان براي روزنامه كالج سن ژوزف ريويوي موسيقي و سينما مي‌نوشتم و البته در حال كار كردن روي تزي هم درباره اينگمار برگمان بودم ولي تا سن نوزده، بيست سالگي آرزو داشتم معلم شوم، درست مثل مادر و دو خواهرم. اما دقيقا يادم هست چه شد كه از معلم شدن پشيمان شدم. يكي از استادان كالج به ما گفت كه اگر مي‌خواهيم در مدارس دبيرستان فيلادلفيا معلم شويم بايد هميشه از كنار كريدورهاي مدرسه با احتياط قدم بزنيم كه يك وقت دانش آموزي با چاقو گلويمان را پاره نكند. دقيقا همان هفته بود كه من در كتابخانه سن جو داشتم مجله «فيلم كوارترلي» را ورق مي‌زدم كه به مطلبي درباره فارغ التحصيلي از مدراس سينمايي برخوردم. ناگهان به نظرم رسيد سينما چقدر از گيرافتادن در شغلي كه نه استعداد خاصي در آن داشتم و نه حتي علاقه‌اي، جذاب‌تر است. 
به مدرسه سينمايي دانشگاه كلمبيا رفتم و دو سال بعد با يك مدرك MFA و بزرگترين خوش شانسي شغلي‌ام از آن بيرون آمدم. جان لمن، يكي از دوستان دوران «سن جو» كه مجله ليبرالي به نام «اينتركاليگيت ريويو» را مي‌گرداند به من گفت كه ريويويي كه براي مستند جي اف كي، «سال‌هاي درخشش، روزهاي درام» نوشته بودم براي مجله‌اش زياد از حد "سياسي" است. اما اجازه گرفت كه آن را براي «نشنال ريويو» بفرستد. اين شد كه چهار سال منتقد سينمايي گاه و بيگاه نشنال ريويو شدم تا زماني كه سردبيران مجله به اين نتيجه رسيدند كه من يك چپ‌ام. آن دوراني كه در دانشگاه كلمبيا بودم براي هر دو روزنامه دانشكده سينما، نقد فيلم مي‌نوشتم. سردبير «كامن ويل» يك نسخه از اين روزنامه‌هاي دانشگاهي را اتفاقي در مترو خوانده بود و من منتقد سينمايي اين دو هفته نامه ليبرال شدم. سيمور پك، دبير بخش هنري نيويورك تايمز  هم يكي از مطالبم در «كامن ويل» را ديد؛ وقتي در ژوئن 1967  از دانشگاه فارغ التحصيل شدم براي ساندي تايمز هم به طور منظم يادداشت‌هاي فرهنگي مي‌نوشتم. يك جاي ديگر هم بخت با من يار شد، در بهار همان سال، ارنستو چيك، اولين مقاله مرا در فيلم كوارترلي، روي جلد مجله برد كه نقدي بود بر «پرسونا»ي اينگمار برگمان. پايان نامه دوره فوق ليسانس ام سال بعد به كمك گوردون هيچنز در «فيلم كامنت» چاپ شد.
فكر مي‌كنم در طول زندگي هميشه خوش شانس بوده‌ام؛ اين بار وقتي كه به مدرسه سينماي دانشگاه هنر نيويورك رفتم تا دكترا بگيرم. يكي از استادانم در آن دانشكده اندرو ساريس بود. او همان قدر كه منتقد توانايي بود، الهام بخش بزرگي هم براي شاگردانش بود و به من كمك كرد تا گاه گداري براي «ويليج وويس» نقد فيلم بنويسم. ساريس مقدمه‌اي هم بر كتاب «تصاوير سخنگو» من نوشت كه در واقع نسخه ديگري بود از كتاب «سينماي امريكا» خود او البته با اين تفاوت كه كتاب من درباره فيلمنامه نويس‌ها بود و كتاب او درباره كارگردان‌ها. به مدت دو سال هم به عنوان كارآموز در بخش سينماي موزه هنرهاي معاصر استخدام شدم و رئيس من در بخش آرشيو عكس فيلم ماري يوشكا بود كه در آگوست 1969 پذيرفت ماري كورليس شود و من تا آخر عمر از اين لطف او ممنونم.
پاييز همان سال آستين لمون با من تماس گرفت. به تازگي امتياز «فيلم كامنت» را از هيچنز خريده بود و به دنبال يك سردبير مي‌گشت. از اريك بارنو و جورج آمبرگ روساي دانشكده‌هاي سينمايي كلمبيا و نيويورك خواسته بود كه كسي را براي سردبيري مجله به او پيشنهاد كنند و اسم من در فهرست پيشنهادي هر دو نفر بود. در بيست و پنج سالگي با حقوق 750 دلار براي شماره‌هاي يك فصل مجله به عنوان سردبير «فيلم كامنت» شروع به كار كردم. مليندا وارد، يكي از دوستان قديمي‌ام را به عنوان معاون يا همكار سردبير انتخاب كردم. من در آپارتماتي در خيابان يازدهم شرقي به تنهايي كار مي‌كردم و كپي مطالب را به بوستون مي‌فرستادم، جايي كه آستين و مارتا لتولا، طراح، مجله را صفحه بندي و آماده مي‌كردند. از آن زمان تا چهار سال بعد كه «فيلم سوسايتي» امتياز مجله را خريد، آستين بهترين و بزرگترين حامي من بود. او نه تنها هزينه‌هاي مجله را تامين مي‌كرد بلكه مشوق من و مليندا در تمامي مسير بود.
 
وقتي كار در مجله را شروع كردي، چه تصويري از شرايط و موقعيت آن داشتي؟
«فيلم كامنت» گوردون هيچينز بيشتر به ارزش‌هاي اجتماعي سينما تاكيد داشت و اخبار كساني مثل بروس كانر آوانگارد و پيشروي آن زمان، جوردن بلسون و استنز ون دربيك علاقه داشت. اما من پس از گذراندن چهار سال غوطه خودرن در فيلم‌هاي قديمي امريكايي و اروپاي، وقتي سردبير مجله شدم، اشتياق زيادي براي سينماي كلاسيك داشتم. مقاله اصلي اولين شماره من در پاييز 1970 يادداشتي از ساريس بود: «يادداشت‌هايي بر تئوري مولف در 1970» شماره دوم به تمامي به فيلمنامه‌نويسان اختصاص يافت و 116 صفحه شد. در ادامه هم شماره‌هاي ويژه زيادي منتشر شد. در 1975 گرگ فورت يك پرونده مفصل درباره كارتون‌هايي امريكايي را پيشنهاد داد كه مدت كوتاهي پس از چاپ، خوره‌هاي كارتون و انيميشن هر نسخه از آن را 50 دلار خريد و فروش مي‌كردند. فيلم كامنت گوردون هر جايگاهي كه داشت پس از ورود تيم جديد به كلي دستخوش تغيير شد.
 
آيا از همان ابتدا به قطع و يقين مي‌دانستي كه مجله را به كدام سمت خواهي برد؟ يا اينكه اجازه دادي كساني كه براي مجله قلم به دست مي‌گيرند مسير را مشخص كنند؟
فرانسوي‌ها كارگرداناني كه دوست‌شان داشتند را با «سياست مولفان» مي‌سنجيدند اما توصيف من از فيلم كامنت «حامي مولفان» و اگر بتوان اين كلمه را بسط داد، فيلمنامه‌نويسان، فيلمبرداران، تدوينگران و البته بازيگران و همينطور «ضد-سياست» است. ما از در ساختاري و نشانه‌شناسي به سينما وارد نشديم؛ لحن ما بيشتر آمرانه آرام بود. اين نويسندگان بودند مسير را تعيين مي‌كردند و من فقط آن‌ها را كشف مي‌كردم. در ابتدا از دوستاني كه در دانشگاه داشتم، كساني مثل ريچارد كوزارسكي و پل جنسن دعوت كردم. باقي نويسندگان هم بيشتر از دپارتمان سينمايي MoMA آمدند – گري كري، چارلز سيلور، استفان هاروي- و البته دو ياغي نابغه، كارلوس كلرنس و اليوت استين. ريويوهاي هر سال اليوت بر فستيوال فيلم نيويورك و هر يادداشت ديگري كه درباره هر چيزي از سينماي هند گرفته تا «peeping tom» -نوشته هنوز هم مرا شگفت زده مي‌كند و به فكر فرو مي‌برد و هم از ته دل مي‌خنداند. گاهي هم كه به آرشيو فيلم سر مي‌زدم تا مري را ببينم، بعضي از آن استادان سينمايي را كه به آنجا مي‌آمدند را مي‌شناختم و آنقدر اصرار مي‌كردم تا راضي مي‌شدند با مجله همكاري كنند. در نتيجه آلفرد اپل جونيور، راسل مريت و مايلز كروگر را هم بايد به فهرست همكاران اضافه كنيد. ديويد بوردول جوان كه يادداشت فوق العاده‌اي در 1970 بر «همشهري كين» نوشت را هم همينطور.
تقريبا تمام نويسندگاني كه دوست‌شان داشتم بلافاصله به دعوت من براي همكاري در مجله پاسخ مثبت مي‌دادند. ساريس اولين شكار من بود كه مالي هسكل را هم با خود آورد؛ پس از آن رابين وود و ريموند دورنيات؛ و كمي بعدتر مني فاربر و پاتريشا پترسون. همه آن‌ها درخواست مرا قبول كردند. درست مثل چارلز فاستر كين، بچه‌اي بودم جلوي مغازه شيريني فروشي كه تقريبا هر شريني را كه مي‌خواست، داشت. البته همه را نه. كيل و سونتاگ را نداشتم. راجر گرينزپان از نيويورك تايمز آمد، جو مك برايد و تاد مك‌كارتي از «ولولت لايت آپ» و ريچارد تي جيمسون كه يكي از همكاران فوق‌العاده و هميشگي ما شد از «مووي تن نيوز» آمدند. نقد نويسي من براي نيو تايمز (78-1976) باعث شد تعداد زيادي از نويسندگان و دبيران آن با ما همكاري كنند: پيتر كاپلان، تريسي يانگ، هري استين و پل اسلانسكي. جيمز مك كورت رمان نويس و تري كورتيس فاكس و دن ياكر همكاري بسيار خوبي با ما داشتند. بعدها، ديو كر، جيم هوبرمن و البته خود توي خارق العاده به ما اضافه شديد. به طور كلي من ايده اصلي را پيشنهاد مي‌دادم اما محتوي مقاله‌ها و تمامي ايده‌ها متعلق به خود نويسنده‌ها بود. هر جا كه نويسنده مي‌رفت مجله هم به دنبالش بود.
 
نظرت درباره زمان انتشار مجله چه بود؟ با سازمان «فيلم سوسايتي» چطور كنار آمدي؟
اول به صورت فصلنامه منتشر مي‌شد بعدها در سپتامبر/اكتبر 1972 دوماهنامه شديم. فكر نمي‌كنم آن آدم‌هايي كه مهم بودند برايشان مهم بود كه فيلم كامنت حتما ماهانه چاپ شود. در 1974 آستين مجله را به فيلم سوسايتي فروخت يا بخشيد. جوآن كاچ مدير اجرايي و ريچارد رود من را به عنوان يكي از اعضاي كميته انتخاب جشنواره فيلم نيويورك در 1971 انتخاب كرده بودند و در نتيجه همه با من آشنايي كامل داشتند. تنها تغييري كه اتفاق افتاد، ساختمان دفتر بود. از آن به بعد به جاي خيابان يازدهم شرقي در ساختمان بايبل پلاك 1865 برادوي مستقر شديم. بروكس رايلي جاي مليندا را به عنوان معاون سردبير گرفت و جورج سيلاس، مرد صبوري كه تمام دمدمي‌مزاجي‌هاي مرا در تصميماتم براي مجله تحمل مي‌كرد، به عنوان طراح شروع به كار كرد. سوزان چريتي مدير ويراستاري، ساير مكس فيلد بخش مالي، توني ايمپاويدو بخش تبليغات را به عهده گرفتند. آن تامپسون هم در 1981 دستيار سردبير شد و هارلن ياكوبسن كه پيش از آن در «ورايتي» بود پس از رفتن تامپسون جاي او را گرفت. فضاي تحريريه بسيار دوستانه و صميمي بود.
 
در آن سال‌ها يكي از اعضاي انتخاب و پذيرش آثار جشنواره فيلم نيويورك هم بودي. آيا اين كار با وظايفي كه در مجله داشتي هماهنگ بود؟
اعضاي گروه انتخاب آثار جشنواره فيلم نيويورك براي يك دوره سه ساله تعيين مي‌شدند. اما به عنوان يكي از كارمندان «فيلم سوسايتي» به من عضويت ثابت دادند. ديدن تعدادي از فيلم‌هاي سال آينده در ماه مي در جشنواره كن يا در فصل اكران فيلم‌ها در نيويورك در تابستان، براي من به عنوان سردبير مجله يك مزيت بزرگ به شمار مي‌آمد. ما هر سال صفحاتي از مجله را به جشنواره اختصاص مي‌داديم، البته نه براي تبليغ «فيلم سوسايتي» بلكه براي معرفي فيلم‌هاي جديد به خوانندگان مجله. در 1980 به نشريه «تايم» پيوستم و چند ماه قبل از آن در «سوهو ويكلي نيوز» هم مشغول به كار شده بودم. جوآن و كندي كيز در «فيلم سوسايتي» با كار كردن من براي تايم مخالفتي نداشتند. اما براي من اين عجيب بود كه مسئولان «تايمز» با سردبيري من در «فيلم كامنت» و عضويت در جشنواره هم هيچ مشكلي نداشتند و آن‌ها هم مثل من عقيده داشتند كه اين سه فعاليت مكمل هم هستند. چرا كه موضوع همه آن‌ها سينما بود- تصوير و كلمه.
 
مدت حضور تو در مجله بسيار طولاني بود، حتما تغييرات بزرگ يا مشكلات مهمي در اين مسير داشتي، مي‌تواني به آن‌ها اشاره كني؟
سردبيري من در واقع زماني به پايان رسيد كه در آگوست 1985، جوآن هارلن را به عنوان سردبير دوم معرفي كردند. من بيشتر اوقات مجله را در دفتر «تايم» اديت مي‌كردم و در تابستان‌ها هم تمام وقت مشغول فيلم ديدن براي كميته انتخاب فستيوال بودم. جوآن فكر مي‌كرد به اندازه كافي در دفتر «فيلم سوسايتي» حضور ندارم يا شايد مثل يك صاحبخانه هميشه غايب با هارلن برخورد مي‌كنم. او به گفت كه هارلن گفته وضعيت من درآنجا درست مثل اين است كه برادر بزرگ‌ترم به كالج رفته باشد و اتاقش را خالي نكرده باشد. آن مكالمه با جوآن يكي از خشمناك‌ترين و عصبي‌ترين دقايق زندگي من بود كه هنوز هم وقتي آن را به ياد مي‌آوردم حالم بد مي‌شود. دو سال بعد هم دوباره يكي از همين برخوردهاي هولناك را با هم داشتيم، زماني بود كه جوآن، ريچارد رود را از مديريت فستيوال كنار گذاشت و از من خواست كه جاي او را بگيرم ولي درخواست مرا مبني بر ماندن ريچارد به عنوان يكي از اعضاي كميته نپذيرفت و من هم استعفا دادم. به عنوان يكي از اعضاي تحريريه با حقوق ثابت در مجله باقي ماندم تا پايان سال 1989 كه هارلن رفت و ديك جيمسون جاي او را گرفت.
در كل من دوران بسيار خوبي در «فيلم كامنت» داشتم. به قول چارلي كين، اداره كردن يك مجله كار خيلي مفرحي است. از كنار هم گذاشتن چندين و چند يادداشت و مقاله در كنار هم براي يك شماره مجله بسيار لذت مي‌بردم. عاشق گشتن به دنبال تصاوير و عكس‌هاي فيلم‌ها بودم و در همكاري با طراحان مجله، مخصوصا جوريج سياس و اليوت شومان كه مي‌گذاشتند خودم را يك مولف درجه دوم تصور كنم، اوقات بسيار خوبي داشتم. اما بزرگ‌ترين و بهترين اتفاق «فيلم كامنت» براي من آموختن از فكر و قلم منتقدان فوق‌العاده مجله بود، كساني مثل خود تو ديويد. هر مقاله را در مراحل اديت و چاپ بايد سه يا چهار بار مي‌خواندم، پس حتما آن را دوست داشتم. فكر مي‌كنم همه ما با كمك هم توانستيم در بالابردن سليقه عام مردم و عام پسند كردن فيلم‌هاي خاص، سهمي داشته باشيم. البته به غير از اين‌ها موفق شديم، از 1970 تا 1985، تيراژ مجله را از 4000 به 35000 برسانيم.
ليدا صدر
نظرات
نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط


































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز