یادداشت پویان عسگری درباره مسعود كیمیایی و علی حاتمی

مسعود كيميايي را با بهترين فيلمش «قيصر» و پوزخند بهروز وثوقي كم‌جان و زخمي كه در واگن خالي و متروك، آمدن پليس‌ها را انتظار مي‌كشد بخاطر مي‌آورم. هيچ‌كدام از فيلم‌هاي ديگر كيميايي در گذر زمان و بازبيني مجدد، برايم كيفيتي همپاي «قيصر» پيدا نكردند.
علي حاتمي از مهمترين فيلمسازان در تاريخ سينماي ايران براي شناخت «فرهنگِ» احساساتي و پريشان ايرانيان است. معادل‌هاي «فرهنگ» ايراني در سينماي او مولفه‌هايي هستند كه خود را به شكل عواطف برانگخيته بومي و نقايص و باگ‌‌هاي ساختاري آشكار مي‌كنند. 
7فاز:
درباره مسعود كيميايي: مسعود كيميايي را با بهترين فيلمش «قيصر» و پوزخند بهروز وثوقي كم‌جان و زخمي كه در واگن خالي و متروك، آمدن پليس‌ها را انتظار مي‌كشد بخاطر مي‌آورم. هيچ‌كدام از فيلم‌هاي ديگر كيميايي در گذر زمان و بازبيني مجدد، برايم كيفيتي همپاي «قيصر» پيدا نكردند. فيلمبرداري درخشان نعمت حقيقي و موسيقي دريغ‌انگيز اسفنديار منفردزاده، «داش‌آكل» را كه نگاهي قراردادي به يك ماجراي تلخ تاريخي دارد، بدل به فيلمي خوب نمي‌كنند. همان‌طور كه صحنه‌هاي مشترك بهروز وثوقي و فرامرز قريبيان - از بهترين جلوه‌هاي همراهي دو رفيق در تاريخ سينماي ايران - سبب نجات «گوزن‌ها» از ماركسيسم عوامانه‌ و چپ‌نمايي سطحي‌اي كه فيلم دچارش است، نشده‌اند. طعنه‌آميز است كه مسعود كيميايي بهترين فيلمش را پنجاه سال قبل و در ابتداي مسير فيلمسازي‌اش ساخته و هيچ‌وقت نتوانسته به جرقه‌هاي نبوغ غريزي‌اش در آن فيلم حتي نزديك شود. شايد او بهترين مثال براي تلف شدن يك استعداد ويژه در تاريخ سينماي ايران باشد. فيلمسازي كه توهم خودآگاهيِ «روشنفكر چپ» حاصل از شرايط پيراموني‌اش او را از ماهيت فردگرايش دور ساخت و بدل به تريبونِ مُدهاي هر دوره كرد. اما اگر كيميايي در قبل از انقلاب 57 با كمك وثوقي و حقيقي و منفردزاده، مهمترين فيلمساز سينماي ايران بنظر مي‌آمد، چند سال بعد، با نبود دوستان خلاق، بدل به فيلمسازي معمولي شد كه بجاي توجه به منطق داستان و توجيه استتيك فيلم‌ها، خود را پشت «ژست سينمايي» كه فيلم به فيلم بي‌معني‌تر مي‌شد، پنهان مي‌كرد. او در دهه شصت هنوز سعي مي‌كرد كه متمركز و منظم فيلم بسازد. يك ساعت ابتدايي «دندان مار» كه بهترين جلوه فيلمسازي كيميايي بعد از «قيصر» است، حاصل چنين ديدگاهي است. اما همان فيلم‌هاي دهه شصت هم با وجود امتيازاتي كه در جزئيات پيدا مي‌كنند، در كليات و در يك منظر انتقادي جدي، از هم مي‌پاشند و به يك جمع‌بندي مشخص محتوايي و فرمي نمي‌رسند. پايان «دندان مار» بجاي آنكه حسن ختام يك مسير داستاني باشد و تماتيك فيلم را به سرانجام برساند، شبيه به قطعه‌اي مجزا، در پايان فيلمي كه داعيه «رئاليسم» اجتماعي و نگاه واقع‌گرايانه به جامعه بعد از جنگ را دارد، منتزع از متن ظاهر مي‌شود و كاركردي انتزاعي پيدا مي‌كند. از طرف ديگر تحسيني كه پيرامون «سرب» و فيلم ابتداي دهه هفتاد او «ردپاي گرگ» در ميان طرفداران سينماي كيميايي جريان دارد، بجاي آنكه محملي انتقادي در بررسي نظام‌مند جهان فيلم‌ها پيدا كند، حاصل نوستالژي و تعابير احساسي است كه عاجز از تحليل و واكاوي متن به ستايش هيجاني آنها رو آورده.
نه حضورِ كاريزماتيك هادي اسلامي و موسيقي درخشان گيتي پاشايي در «سرب» و نه سكانس بيادماندني اسب سواري قريبيان در «ردپاي گرگ» براي جدي گرفتن دو فيلم كافي نيستند. كيميايي در اين دو فيلم بجاي آنكه نسبت اسطوره با واقعيت معاصر را تبيين و مشخص كند (شبيه به رويكرد جان فورد در «مردي كه ليبرتي والانس را كشت» و «پاييز قبيله شاين») پراكنده و شلخته در متن و اجرا، و ناتوان در ساخت يك جهان سينمايي خودبسنده، تصويري كم‌مايه از مفهوم «ژست سينمايي» ارائه مي‌دهد. اوضاع براي كيميايي در اين سه دهه، فيلم به فيلم بدتر شده است. بي‌منطقي و بي‌معنايي در سينماي او بيداد مي‌كند و ارجاع مخاطب/منتقد به فرامتن و فيلم‌هاي قديمي كيميايي، براي درك اين فيلم‌ها/هذيان‌ها، يك شوخي زشت و فاقد فهم و نگره انتقادي است. بدون شك مسعود كيميايي براي هر فيلمساز و فيلم‌بين ايراني در دوره‌اي از زندگي‌اش قابل توجه و ويژه بوده و حتما تاثير و ردي از خود بجا گذاشته است. اما در يك جمع‌بندي انتقادي، او سال‌ها است كه حتي يك فيلم متوسط هم نساخته. بازي فريبرز عرب‌نيا در «سلطان» تنها نكته ويژه‌اي است كه در فيلم‌هاي سه دهه اخير او نمود پيدا كرده و آن هم در نسبت با جهان متناقض فيلم در جايگاهي تك‌افتاده قرار مي‌گيرد. نگاه انتقادي به فيلم‌هاي اين چند سال كيميايي، از «سربازهاي جمعه» تا «قاتل اهلي» بر مبناي جديت و استدلال، كار اشتباه و عبثي است. اساسا متن و جهاني شكل نمي‌گيرد كه منتقد بخواهد آن را تحليل و واكاوي كند. در اين فيلم‌ها، بجاي يك متن و چهارچوب خودبسنده فكري/زيبايي‌شناسي، تماشاگر با يك اغتشاش و هذيان بزرگ مواجه مي‌شود كه بدون منطق و توجيه، با ديالوگ‌هاي آزاردهنده و بي‌معني، بازي‌هاي بيش از حد بيانگر و اغراق‌شده، و ديدگاه سياسي فاقدِ منش و تشخص انتقادي، باعث آزار و اذيت مخاطب مي‌شود. در نهايت اين جمله هانا آرنت مي‌تواند بهترين توصيف درباره ديدگاه سياسي موجود در تمام فيلم‌هاي كيميايي و ماهيت «سوپاپ اطمينان»طور آنها، به استثناي «قيصر» باشد: شكل‌گيري حكومت‌هاي توتاليتر بدون حضور روشنفكران كوته‌بين ممكن نيست. اين‌گونه روشنفكران در عمل به رژيمي خدمت مي‌كنند كه مدعي مبارزه با آن‌ هستند.
 
درباره علي حاتمي: علي حاتمي از مهمترين فيلمسازان در تاريخ سينماي ايران براي شناخت «فرهنگِ» احساساتي و پريشان ايرانيان است. معادل‌هاي «فرهنگ» ايراني در سينماي او مولفه‌هايي هستند كه خود را به شكل عواطف برانگخيته بومي و نقايص و باگ‌‌هاي ساختاري آشكار مي‌كنند. حاتمي اما برخلاف مسعود كيميايي مواجهه غريزي‌اش با سينما را بدل به منشي خودآگاه و تربيت شده در شكل و اسلوب فيلمسازي كرد و فيلم‌هايش در گذر زمان واجد «ژست سينمايي» هدفمند در يك چهارچوب «محتوايي/فرمال» مشخص شدند. اينگونه بود كه عارضه در رعايت انسجام روايي/داستانگويي كلاسيك، و پرش‌هاي مداوم در مسير روايت، متناسب با بازسازي دوران گذشته (تاريخ) و دلبستگي فتيشيستي به اشيا، كاركردي تماتيك در سينماي او پيدا كردند؛ «نقص و شكست». فيلم‌هاي حاتمي در يك چشم‌انداز كلي هم به عارضه «نقص و شكست» در استتيك خود دچار هستند و هم فيلمساز در جهان‌هاي متفاوت، متمركز و خودآگاه در مغاك اين تماتيك و نقصان فرهنگي/تاريخي خيره مي‌شود. او دلبسته سنت‌هاي قديمي (دوران قاجار) بود و منتقد روزگاري كه تجدد به شكلي ناقص وارد زندگي ايرانيان شد (عصر پهلوي) و به غلط، زندگي مدرنِ ايراني نامش نهادند. حاتمي اما در فيلم‌هايش واپس‌گرا نبود و اتفاقا خردمندانه در واكاوي تاريخ به دنبال بازسازي دوراني بود كه فهمش مي‌تواند چراغ راه آيندگان باشد. همان‌گونه كه جان فورد تاريخ آمريكا را در انبوهي از وسترن‌‌هايش در انضمام با سينما و منش ژانري، ترسيم كرد، علي حاتمي هم روايتگر تاريخ ايران در قالب ملودرام، اين تكرار شده‌ترين گونه‌ي سينماي فارسي، بر مبناي تماتيك موردعلاقه‌اش «نقص و شكست» شد. او راوي انسان‌هاي رمانتيكي بود كه بخاطر ضعف و محدوديت‌هاي شخصي در مواجهه با جهل پيرامون‌شان شكست مي‌خوردند و ناتوان به استقبال مرگ مي‌رفتند. از كفترباز عشق دزد در «طوقي»، «خواستگار» بي‌عرضه، «ستارخان» عملگرايِ لات‌منش و مجيد كله‌كتابي عاشق‌پيشه در «سوته‌دلان»، تا «حاجي واشنگتنِ» خوش‌خيال و خامِ در جستجوي مدرنيته، رضا تفنگچي عامل/رضا خوشنويس ناظر در «هزارستان»، «كمال‌الملك» مغبون قدرت و گروه موسيقي در واپسين اثر علي حاتمي «دلشدگان» كه عزم ثبت موسيقي ايراني در تاريخ داشتند و نصيب‌شان شد از دست دادن آنكه «به تير غمزه صيدش كرد چشم آن كمان ابرو». حاتمي زودتر از بقيه فيلمسازان هم‌دوره‌اش و شبيه به شخصيت‌هاي «رنجور/عاشق» فيلم‌هايش مرگ را در آغوش كشيد و به شكلي طعنه‌آميز در زندگي واقعي هم تسليم «نقص و شكستِ» نازك‌طبعي خود در مواجهه با وحشت و هراس برآمده از زيست در يك جامعه حاشيه‌اي شد.
پويان عسگري
نظرات
حسين پنجشنبه 16 آذر 1396 مدير فيلمبرداري قيصر مرحوم مازيار پرتو بودند جناب منتقد
با احترام
0 0
پاسخ
پويان عسگري يكشنبه 19 آذر 1396 سعي کنید متن را درست و با دقت بخوانيد، دوست عزیز. کجاي يادداشت درباره مدير فيلمبرداري قيصر صحبت شده؟!

نيما يكشنبه 19 آذر 1396 عالي بود پويان.خوشحالم که جوگير فضاي پيرامون کيميايي نيستي و انقدر دقيق نقدش کردي
1 1
پاسخ

پوري يا دوشنبه 20 آذر 1396 بسيار بسيار خواندني بود، ممنون از نگاه دقيق و کاملتان. اين هياهويي براي هيچي که اطراف کيميايي جو شده را هيچ نميفهمم.
0 1
پاسخ

دوست چهارشنبه 22 آذر 1396 روشنفکر کوته بين شامل منتقد محترم هم ميشود.
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط

































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز