یادداشت پویان عسگری درباره «بلید رانر 2049» دنی ویلنوو و «واندراستراك» تاد هینز

«بليد رانر 2049» مانند تمام فيلم‌هاي هاليوودي دني ويلنوو - به استثناي «سيكاريو» - در ميان امكانات و محدوديت‌هايش پيچ و تاب مي‌خورد و در نهايت ناتوان از تبديل به فيلمي متمايز، بدل به اثري تلف‌شده و طولاني مي‌شود.

7فاز:
درباره «بليد رانر 2049» دني ويلنوو:
آيا 150 دقيقه زمان زيادي براي رسيدن به كانونِ تماتيك «بليد رانر 2049»، براي مواجهه با بهترين لحظه فيلم كه همانا آرميدن افسر كِي (رايان گاسلينگ) زير بارش ذرات برف و شنيدن قطعه معروف ونجليس در «بليد رانر» ريدلي اسكات است، نيست؟ از طرف ديگر آيا صحنه بعدي كه به ملاقات ريك دكارد (هريسون فورد) با دخترش اختصاص دارد تاثير صحنه قبل را خنثي نمي‌كند؟ بعبارت بهتر آيا دو ايده مركزي تماتيك «بليد رانر 2049» هم‌ارز يكديگر هستند؟ اينكه يك رِپليكنت در جايگاه كارآگاه مسيري بطئي براي يافتن هويتش طي كند و از اينكه يك برگزيده نيست سرخورده شود، آيا همان تاثيري را دارد كه در پايان فيلم مي‌فهميم دكارد در فاصله دو فيلم از ريچل صاحب فرزند شده بوده و وظيفه افسر كي رساندن او به دخترش است؟ «بليد رانر 2049» مانند تمام فيلم‌هاي هاليوودي دني ويلنوو - به استثناي «سيكاريو» - در ميان امكانات و محدوديت‌هايش پيچ و تاب مي‌خورد و در نهايت ناتوان از تبديل به فيلمي متمايز، بدل به اثري تلف‌شده و طولاني مي‌شود. همچون آثار قبلي او با فيلمي جاه‌طلبانه در زيرمتن سينماي جريان اصلي مواجهه هستيم كه از زير بار پذيرش قراردادهاي استتيك «بلاك باستر»هاي هاليوودي طفره مي‌رود اما در نهايت و در جمع‌بندي تماتيك، مجبور به رعايت همان انگاره‌هاي مرسوم مي‌شود. مسيري كه افسر كِي در پاسخ به ترديد درباره هويت واقعي‌اش مي‌پيمايد، ادامه همان شك و ترديدي است كه ريك دكارد در پايان درخشان «بليد رانر» دچارش مي‌شد و اينگونه در اين ايده تماتيك دو فيلم به هم وصل و مرتبط مي‌شوند. اما تاكيد بر ماهيت فرزند دكارد در پايان فيلم، مناسبات كودكانه والاس (جرد لتو) و زير دست‌هايش، و نمايش جوي (آنا دِ آرماس) كه تقليدي ساده از «هر» اسپايك جونز است، نامرتبط به جهان پيچيده «بليد رانر»، تماشاگر جدي را بياد آثار يكبار مصرف و متوسط‌الحالي همچون سريال «وست ورلد» شبكه اچ‌بي‌او مي‌اندازد كه در حكم كشكولِ كم‌مايه ژانر «ساي فاي» در هزاره سوم است. با همه اين‌ها «بليد رانر 2049» اگرچه قدرت احساسي و پيچيدگي تماتيك «بليد رانر» را ندارد اما فيلمي هم نيست كه بشود به سادگي ناديده‌اش گرفت. اينكه ويلنوو با دوري از ترسيم شهر شلوغ و پر زرق و برقِ فيلم اول، به فضاهاي خالي و غرق در مه و سكوت، در نسبت با موقعيت تك‌افتاده افسر كي با پيرامونش مي‌رسد تحسين‌برانگيز است و تماتيك مرتبط با او را غني‌تر مي‌كند. اما شبيه به «ارايوال/ورود» غافلگيري و توئيست فيلمنامه كه در يك سوم نهايي خود را نشان مي‌دهد، با رويكردي قراردادي‌ مانع از رسيدن فيلم به استتيكي ويژه و منحصربفرد مي‌شود.

درباره «واندراستراك» تاد هينز: «واندراستراك» تجربه‌‌گراترين فيلم آمريكايي در سال‌ 2017، همچون فيلم‌هاي قبلي خالقش تاد هينز در نسبت با روحيه و الگوي قراردادي فيلم‌هاي هنري آمريكايي در اين سال، جزيره‌اي جداگانه براي بروز استتيك و فرم منحصربفردش اختيار مي‌كند. هينز در اين دو دهه و در هزاره سوم، با فيلم‌ها و دوره‌هاي متفاوتي از تاريخ سينما پيوند برقرار كرده و با بازتوليد آنها، ژانر شخصي خود را بنا ساخته؛ كارگاه تجربه هينز. در «دور از بهشت» با احضار سبك ملودرام‌هاي داگلاس سيرك، در «من آنجا نيستم» با بازسازي استتيك سينماي مدرن اروپا در دهه شصت ميلادي، در «ميلدرد پيرس» با اقتباس از بهترين «نوآر-ملودرام» سينماي آمريكا در دهه چهل ميلادي؛ «لحظه بي‌احتياطي» ماكس اوفولس و در «كارول» با وارونه كردن سنت ملودرام آمريكايي و بي‌اعتنايي به قراردادهاي كلاسيك داستانگويي در اين ژانر. هينز در «واندراستراك»، داستان و پيرنگ را صرفا بهانه‌اي براي خلق يك دنياي شخصي‌تر قرار مي‌دهد. داستانِ دو سفر كه هر كدام محرك ديگري است و تلاقي‌اش سفر سوم را سبب مي‌شود. او در «واندراستراك» به «سينماي صامت» رجعت مي‌كند و آن را مبناي فرمي سفر اول مي‌سازد. و بعد با حركت در دهه هفتاد ميلادي و وام گرفتن از ترانه جاودانه «Space Oddity» ديويد بويي شاكله تماتيك سفر دوم را سامان مي‌دهد. در فيلم خلاقانه هينز دو كودك در مسير مكاشفه و در جستجوي رسيدن به سئوالات شخصي و مامن احساسي خويش هستند. كودك اول در دالان‌هاي «فيلم صامت» قدم برمي‌دارد و جهان را لمس مي‌كند، و كودك دوم به دنبال يافتن پدرش و پناه عاطفي، كودك اول را در جايگاه مادربزرگش بازمي‌يابد. و سفر سوم پاسخ سرنوشت پدر كودك دوم از زبان مادربزرگ در قالب يك انيميشن است. كليت تماتيك فيلم ديرياب هينز به نسبت تماشاگر سينما با مفهوم فيلم اشاره دارد. به اينكه هر تجربه سينمايي به يك مكاشفه رازآميز براي درك اسرار فيلم مي‌ماند و يافتن پاسخ‌هايي كه منجر به لذت يا نفرت تماشاگر از فيلم شده‌اند. «واندراستراك» بخاطر كانون تماتيك سرشار از عاطفه‌ و شخصيت‌هايي با خلاهاي احساسي، به عاطفي‌ترين فيلم هينز بدل شده و در عين حال به سبب سليقه و شعور موجود در فرماليسم‌اش، دست‌نيافتني‌ترين فيلم او بعد از «امن» جلوه مي‌كند. پانوراماي درون فيلم كه در سفر سوم نمايان مي‌شود استعاره‌اي از جهان شگفت‌انگيز «واندراستراك» است. سرزمين عجايبي كه هينز در صحنه پاياني فيلم، در همجواري مادربزرگ و كودك و دوستش، به آن خيره مي‌شود و با تيلت دوربين كنجكاو و مكاشفه‌گرش، به سمت آسمان پرواز مي‌كند. جايي كه پدر كودك مشغول نظاره آنها است.

پويان عسگري
نظرات
پوري يا دوشنبه 9 بهمن 1396 بسيار ممنون.
اشاره اي که به وست ورلد شد رو بسيار پسنديدم، خيلي هيچ تر از تصويرش در تعريف ها بود.
0 1
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط



















































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز