یادداشت پویان عسگری درباره «فراری» علیرضا داودنژاد

محسن تنابنده در ترسيم يك «لوطي» امروزي سنگ تمام مي‌گذارد و لهجه قمي و سابقه حضورش در جنگ، كيفيتي كنايي به كاراكترش داده. او همان مرد ايده‌آلي است كه رضا ميركريمي در «امروز» و «دختر» به دنبالش بود اما دو مرد «لال» و آنتي‌پاتيك نصيب‌اش شد.
7فاز: مهم‌ترين ويژگي فيلم‌هاي خوب عليرضا داودنژاد، توانايي و مهارت او در بازي گرفتن از بازيگران است. او مانند هر فيلمساز خوبي لزوم ساخت «زندگي» و فيزيك انساني جلوي لنز دوربين را ارجح بر هر تمهيد و شگرد ديگر مي‌داند. به همين دليل، بيشتر فيلم‌هاي داودنژاد روحيه و لحني «ناتوراليستي» دارند. جاهايي اغراق نمايشي اضافه مي‌شود و در فيلم‌هايي ديگر اين «ساده»نمايي لحن و مود فيلم است كه تاثير مي‌گذارد. «فراري» تلفيقي از اين دو گرايش‌ فيلمسازي در كارنامه داودنژاد است. او بطئي و باحوصله داستان به ظاهر بي‌هدف «فراري» را پيش مي‌برد و ناغافل، تماشاگر مبهوت را درگير يك باتلاق عاطفي پيرامون شخصيت اصلي‌ مي‌كند. فيلم از ميانه داستان، تماشاگر حواس‌جمع را متوجه منش متفاوت داستانگويي خود كرده و بدل به تجربه‌اي جدي و تكان‌دهنده در متن «سينماي اجتماعي» ايران مي‌شود. و داودنژاد به مدد فيلمنامه نكته‌سنج كامبوزيا پرتوي، از آمبيانس اغراق شده و روحيه گل‌درشت ملودرام ايراني فاصله مي‌گيرد و از دو شخصيت انساني و يك ماشين پيكان به ترسيم جامعه معاصر مي‌رسد. فيلمي گزنده و روزآمد كه چون اندازه بيانگري را پايين آورده و مكث را جايگزين فرياد كرده، در ياد تماشاگر جدي مي‌ماند. شكل تازه و متفاوتي از سنت نخ‌نما شده «فيلم اجتماعي» كه شكل ديگرش را پرويز شهبازي در «دربند» تجربه كرده بود. داودنژاد در «فراري»، مانند همزادش «دربند» داستان دختر شهرستاني در تهران را بهانه‌اي براي ساخت فيلمي سياه قرار داده و در دل دو پرانتز از تصوير دوربين «مدار بسته» در ابتدا و انتهاي فيلم، اوديسه شهري كوچك‌اش را از خلال موتورها و ماشين‌ها و قلچماق‌ها روايت مي‌كند. يك شهر وحشي و كثيف كه بواسطه زرق و برق‌اش پذيراي دختري ساده‌انگار و امروزي شده تا خونش را بمكد و جانش را بستاند. دختري كه حتي خانواده‌‌اش هم او را فرزند خود نمي‌دانند، و اسير و طعمه‌ي زياده‌خواهي طبقه نوكيسه برآمده از خرده«بورژوازي» و مذهب مي‌شود. داودنژاد با فيلمش روحيه ايراني مرسوم در لاپوشاني نابسندگي‌ها و توحش حيواني را بازتاب مي‌دهد و همدل با مرد و نگران سرنوشتِ دختر، مستاصل تا آخر خط تباهي مي‌رود. و در اين جهان تراژيك، اتفاق اصلي و تراژدي، لحظه‌اي است كه دختر به سرعت و به راحتي، مرد مهربان را ترك مي‌كند و او را كوله به دست در مواجهه با موتورسوارها تنها مي‌گذارد. بهت مرد، بهت تماشاگر هم هست. لحظه‌اي كه فيلمساز در ترسيم جامعه هولناك، مشت آخر را به مخاطب مي‌زند و دختر طفلكي و معصوم را رهسپار «جاده مرگ» مي‌كند.
محسن تنابنده در ترسيم يك «لوطي» امروزي سنگ تمام مي‌گذارد و لهجه قمي و سابقه حضورش در جنگ، كيفيتي كنايي به كاراكترش داده. او همان مرد ايده‌آلي است كه رضا ميركريمي در «امروز» و «دختر» به دنبالش بود اما دو مرد «لال» و آنتي‌پاتيك نصيب‌اش شد. بازي تنابنده يكي از بهترين اجراهاي مرد اين سالها است و نشان از استعداد بالاي او در بازيگري دارد. ترلان پروانه هم به شكلي باورنكردني يكي از بهترين دخترهاي اين چند سال‌ سينماي ايران را خلق مي‌كند. او حتي از دختر معصوم فيلم «دربند» هم واقعي‌تر و به‌روزتر است. كسي كه مهر و همدلي تماشاگر را برمي‌انگيزد و در عين حال سبكسري‌اش مخاطب را از او آزرده و بيزار مي‌كند. و در نهايت اين يكي از بهترين همراهي‌هاي يك مرد ميانسال و يك دختر بسيار جوان در سينماي ايران است. با ديالوگ‌هايي روان و طبيعي، ميزانسن‌هايي پنهان‌كار و شيمي‌اي متمايز از «زوج»هاي اين سال‌ها. يادآور «بچه‌هاي بد» - يكي از بهترين و قدرناديده‌ترين فيلم‌هاي داودنژاد - كه آن هم فيلمي خشن و تكان‌دهنده، و البته صادقانه براي روزگار خود بود. «فراري» همچون «بچه‌هاي بد» فيلمي كم‌گو و گستاخ است كه بخاطر دوري و فاصله‌اش از سليقه «غليظ» اكثر منتقدان و تماشاگران ايراني، ناديده گرفته خواهد شد. اما رويكرد خاص و كمينه‌گرايانه اين فيلم «كوچك» و دوست‌داشتني در مواجهه با اجتماع، در نسبت با روحيه «رگ‌گردني» و مبتني بر «عربده و ضجه» سينماي اجتماعي ايران (از «ابد و يك روز» سعيد روستايي تا «بدون تاريخ، بدون امضا» وحيد جليلوند) ويژه و منحصربفرد است. فيلمي كه كم و به‌اندازه مي‌گويد، و شيوه حداقلي و به ظاهر سر به هوايش در گسترش داستان، بر سر تماشاگر كلاه مي‌گذارد و «حادثه» و «شوك» را از جايي نامنتظر، از ناخودآگاه سركوب شده دختر، بر مخاطب آوار مي‌كند. «فراري» اما از «بچه‌هاي بد» هم فيلم تلخ‌تري است. آنجا دختر با آغوشي باز، فهمي تازه و در آرامش ناشي از مصاحبت با دو پسر به استقبال مرگ مي‌رفت و اينجا دختر در اوج لذت و خوشي، در لحظه از خود بي‌خود شدن و اضطراب، در حادثه‌اي دهشتناك، ناخواسته بر «كام مرگ» بوسه مي‌زند.
پويان عسگري
نظرات
آراز سه شنبه 14 فروردين 1397 چه فيلم خوبيه ، خيلي شخصيت هاش واقعين . عين اون دختره رو بارها ديدم .
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز